الثناء الجمیل للملک الجلیل
ای نام تو در هر دهنی ورد زبان ها اندر حجب از درک یقین تو گمان ها هر ذره اشبا که بر او نقش وجودی ست تسبیح تو گویند به انواع لسان ها آیات تو بر دفتر ایام و لیالی آثار تو بر صفحه ساعا...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
ای نام تو در هر دهنی ورد زبان ها اندر حجب از درک یقین تو گمان ها هر ذره اشبا که بر او نقش وجودی ست تسبیح تو گویند به انواع لسان ها آیات تو بر دفتر ایام و لیالی آثار تو بر صفحه ساعا...
نخستین بدین نامه دلگشای سخن نقش بستم به نام خدای خداوند هوش و خداوند جان خداوند بخشنده مهربان یگانه خداوند بالا و پست گوا بوده بر هستی اش هرچه هست سپهر و زمین و زمان آفرین دل و دان...
قاضی پسرش در رمضان خورد شراب وآنگه به لواط کرد بیچاره شتاب ای زمره اسلام بگویید جواب کافر به اگر چنین مسلمان خراب
فریاد که آن یار پسندیده برفت ناکرده وداع ما و نادیده برفت دل را به که آرام دهم مسکین من کآرام دل و روشنی دیده برفت
ای روشنی دیده بینا که تویی گویایی نطق های گویا که تویی آنجا که تویی محل قرب است ولیک مارا چه محل رسیدن آنجا که تویی
زادی که ره دراز می باید رفت با روزه و با نماز می باید رفت ترکیب تو چون ز خاک پرداخته اند ای خال به خاک باز می باید رفت
دایم ز ولایت ولی خواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا رفع شود غمی که برجان منست کل هم سینجلی خواهم گفت
بلبل ز پی گل غزلی تر می گفت باد سحر از نسیم عنبر می گفت لاله صفت کلاه دارا می کرد نرگس سخن از تاج سکندر می گفت
در خانه خود به کمترین مایه قوت بیچاره به سر کنی به صد صبر و سکوت بر سفره مردم نکشی دست به لوت تا پر نکنی شکم به سان الموت
ای کعبه مقصود دل من کویت دور از تو شدم ز مویه همچون مویت اکنون که ز دیدار تو محروم شدم در خواب من آی تا ببینم رویت
ای هزل تمام هیچ و هازل همه هیچ زنهار چه زنهار که در هزل مپیچ قولی که نه دین و شرع باشد مپسند راهی که به سوی حق نباشد مپسیچ
تیر تو هلاکت بداندیش تو باد قربان رهت دشمن بدکیش تو باد ای چرخ کمان پشت به خدمت کاری خم ساخته پشت چون کمان پیش تو باد
لاله ز دم باد صبا می خندد گویی لب و لعل دلربا می خندد ای دوست بگویم که چرا می خندد بر کوتاهی عمر ما می خندد
لاله به کرشمه بر چمن می خندد در باغ شقایق و سمن می خندد در خنده بین که با تنگدلی همچون لب آن تنگ دهن می خندد
ای خلعت فاستقم ببالای تو راست بر تارک تو تاج لعمرک زیباست چون روی تو بر بام فلک مهر نیافت چون قد تو بر طرف چمن سرو نخاست
صافی جهان چو نیست می ساز به درد پشمینه بپوش چون همی باید مرد از مرگ چه دشوار تر آن که ز ره عجز حاجت به در همچو خودی باید برد
نوک قلمت که مشک از او می بارد بر صفحه گل عنبر تر بنگارد برنامه هستی قلم انصافت بنشاند عدل و ظلم از او بردارد
ز آن درد که آن دیده روشن دارد چشمم ز برای او گهر می بارد آن درد اگر غمزه او بگذارد چشمم به مژه ز چشم او بر دارد
لطفت همه کارهای او نیکو کرد آری همه کارهای ما نیک او کرد او نیکو کرد و ما همه بد کردیم ما را به نکو کاری خود بدخو کرد
در شست تو چون کمان خمیدن گیرد قوس قزح از هوا رمیدن گیرد چون کرکس تیر تو پریدن گیرد دل در بر نسرین تپیدن گیرد
اغیار چو از میان کناری گیرد هر دست طرب دامن یاری گیرد بنشین نفسی کاین دل سودایی من در سایه سرو تو قراری گیرد
ایام گل است و ابر نم می ریزد وز شاخ نشاط بار غم می ریزد در سایه سرو از گل و بادام بهی باد سحر آمد و درم می ریزد
مشک از سر زلف آن صنم می ریزد عنبر ز شبستان ارم می ریزد سر تا قدمش چو سر به سر زیبا هست خوبی ز سرش تا به قدم می ریزد
خوی از سر زلف آن صنم می ریزد بر گل ز گلاب ناب نم می ریزد از حسرت عناب لبش دیده من خونابه ز چشم دم به دم می ریزد