بخش ۶ - گفتگوی امام علیه السلام با عمربن سعد ملعون
الهامی کرمانشاهیچو لختی به ایشان چنین راز راند
عمر زاده ی سعد را پیش خواند
نپذرفت بدخواه فرمان شاه
بگفتند با او سران سپاه
برو تا ببینم بر چیست کار
چه خواهد زتو شاه بثرب دیار
به ناچار دژخیم بد خو عمر
روان شد بر سبط خیرالبشر
بدو شاه فرمود کای نابکار
بداندیش و بدخواه پروردگار
مرا رشته ی عمر خواهی تو طی
که ابن زیادت دهد ملک ری
به پروردگار سپهر و زمین
به دل آرزویی ندارم جز این
که از تیغ بدخواه بی سر شوم
فدای ره پاک داور شوم
چو کشتی مرا بینم ای نابکار
بسی نگذرانی که درکوفه - زار
بیفتد سر بی خرد از تنت
به دوزخ شود یار اهریمنت
به پیکر زنندت همی بی درنگ
به بازیچه اطفال خاشاک و سنگ
