بخش ۱ - توحید یه مقدمه ی خیابان دوم
به یکتا جهانداور دادراست نیایش روا و ستایش سزاست که بینش ده هر دو بیننده اوست جهان را جهان آفریننده اوست چو ره زی شناسایی اش بسپرد زتک باز ماند سمند خرد خدایی که نشناسدش هیچ کس شنا...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به یکتا جهانداور دادراست نیایش روا و ستایش سزاست که بینش ده هر دو بیننده اوست جهان را جهان آفریننده اوست چو ره زی شناسایی اش بسپرد زتک باز ماند سمند خرد خدایی که نشناسدش هیچ کس شنا...
یگانه خداوند رابنده ایم به جان ودل اورا پرستنده ایم که دم های بربسته ی ما گشاد هم او دادمان هر چه بایست داد نخواهیم جز وی کسی را خدای جز او برجهان نیست فرمانروای دراندیشه هر چت بگن...
به نام خداوند بینش طراز جهانداور آفرینش طراز که نامش بود زیور نامه ها سخن را بدو گرم هنگامه ها فلک را فرازنده ی بارگاه زمین را طرازنده ی کارگاه خداوند روزی ده مهربان که کودک به نام...
سر نامه را نامی افسر بود که آن افسر آرای هر سر بود بدان بی نیازی است ما را نیاز کز او یافته هر دوگیتی طراز خدایی که جان و جهان آفرید به حرفی هم این وهم آن آفرید یگانه خدایی که بی چ...
پس از نزد آن داده جان بازگشت روان سوی شاه سرافراز گشت به پای تکاور نهادش جبین بگفت ای خداوند دنیا و دین تودانی پسر کشته راتاب نیست نخواهد پس ازمرگ فرزند زیست نخستین منت بستم ای شاه...
که آیند یاران ما بهر جنگ و گرنه ز دشمن شود کار تنگ پسندید مختار گفتار مرد بفرمود تا پی توانی چو کرد برآیند بر بام گردنکشان فروزند آتش زبهر نشان چو بر زد زبانه ز آتش شرار زهر سو بدی...
به ماهی سیه بردم شب و روز رنج به گوهر برآکندم این طرفه گنج بدان شیوه ی نو که خود خواستم من این نامور نامه آراستم ازیدون همی تا گه باستان بدینسان نپرداخت کس داستان چو پروانه زاندیشه...
شهنشه چو با دختر این زار گفت به خواهر از آن پس چنین بازگفت که پیراهنی دیده بس روزگار بدانسان که کس را نیاید به کار بیاور به من تاکه در زیر رخت بپوشانمش برتن ای نیکبخت که چون دشمن ا...
مر او را بر و چهره ی سیمگون گرفته است رنگ طبر خون زخون زخون گشته چون ارغوان سنبلش شده داغ چون لاله برگ گلشن سراپای آن ماه یوسف غلام دریده زچنگال گرگان تمام بدو ام لیلی همی بنگریست ...
چو کارفریضه بپرداختند هم اندر زمان ساز ره ساختند به همراهشان حر روشن روان عنان برعنان با سپه شدروان به نیمه ره از کوفه مردی سوار بیامد برحر فرخ تبار یکی نامه دادش زابن زیاد سراسر پ...
بگفتا که ای کار فرمای شام بیندوختی بهر خود زشت نام یکی داستان گویمت می شنو وزان پس به هر ره که خواهی برو یکی ژرف دریا بود در فرنگ چو دریای چرخ برین نیل رنگ زجوش و خروشش فلک درستوه ...
تو گفتی که بنشست برباد پای یکی آهنین قلزمی موج رای خدنگی شد از شست یزدان برون که اهریمنان را کند سرنگون یکی تیغ تیز از نیام خدای برون جست مردافکن و سرگرای چو شیر خدای آن سر صفدران ...
دو لشگر چو دیدند او رازدور که تازد همی سوی ایشان ستور سوی او همه دیده بگماشتند عنان های اسبان نگه داشتند چو آمد نیاورد شه را درود به حر پوزش آورد و اورا ستود بدادش یکی نامه پس آن س...
کسی باسر بی تن آورده جنگ ز تو نام شاهان درآمد به ننگ همین سرکه با چوب آزاری اش گمانم که چون خویش پنداری اش بد او زیب آغوش خیرالبشر بپرورده زهرا س چو جانش ببر یکی داستان دارم از وی ...
شهنشه چو بشنید آوای پور شکیب از دلش رفت و ازدیده نور چو آن شیر کو بچه ی خویشتن ببیند به زخم گران خسته تن غریوان و غژمان سوی پهنه تاخت چنان کافرینش ازو زهره باخت برآهیخته ذوالفقار د...
از آن شد پیاده شه حق پرست به زین دگر باره گی بر نشست چنین تا به شش اسب را شد سوار نگشتند زان شش یکی رهسپار چو این دید شاه پیمبر نژاد به یاران فرخنده آواز داد که این بوالعجب جای را ...
ببردندشان بسته در یک کمند همه زار و گریان و بازو به بند بپوشیده با آستین روی خویش فکنده سر از شرم دشمن به پیش یکایک از ایشان بپرسید نام همی تا رسید او به دخت امام بپرسید کاین دخت م...
بیاورد در پیش پرده سرای فرود آمد از کوهه ی باد پای بخواباند برخاک پور جوان چو دیدند او را چنین بانوان نواها به گردون برافراختند ز پرده به یک ره برون تاختند برهنه سرو پا به راه آمدن...
به پا خاست چون باب خود بوتراب یکی خطبه برخواند نغز و صواب سپس روبه وی کرد و گفت ای یزید درست است گفته آنچه رب مجید که آن تیره جانان دل بی فروغ که خوانند آیات ما را دروغ بخندند برگف...
چو درکربلا شاه خرگه فراشت سپهدار حر – نامه ای برنگاشت به فرزند مرجانه ی نابکار که جا کرد درکربلا شهریار چو بد خواه ازآن کار آگاه شد بگفتا که کارم به دلخواه شد یکی نامه بنگاشت زی شه...
درآن انجمن بود مردی پلید که چشمی چو او کینه گستر ندید ستم پیشه دون فطرتی پر فنی جفا جوی و ناپاک و اهریمنی سرشتش ز آتش نه از خاک بود وگرخاک بد –خاک ناپاک بود بدی گوهرش از نژاد حرام ...
نبشتند زینگونه برخی دگر زدانش پژوهان اهل خبر که شد کشته ی پاک پور جوان به خرگه بیاورد زی بانوان خود آمد بداد آگهی با دریغ که آن مه نهان گشت درزیر میغ به یکبار اهل حریم رسول ص همان ...
بفرمود باشد علی ع نام من پدرم آن شه کشته دور از وطن بداختر بگفتا که پور حسین ع علی ع آنکه زو بد سرور حسین ع شنیدم که یزدانش درکربلا بکشت و رها شد ز رنج و بلا بفرمود او بود مهتر زمن...
چو آمد به محراب اندر نشست خطیبی به فرمان آن خود پرست برآمد به منبر چو ابلیس دون خدا و نبی را ستود او فزون به یزدان چو لختی نیایش نمود به آل امیه ستایش نمود وزان پس بسی زشتی و ناسزا...