بخش ۱۰۵ - خطبه خواندن حضرت سیدالساجدین درمسجد شام
الهامی کرمانشاهیچو آمد به محراب اندر نشست
خطیبی به فرمان آن خود پرست
برآمد به منبر چو ابلیس دون
خدا و نبی را ستود او فزون
به یزدان چو لختی نیایش نمود
به آل امیه ستایش نمود
وزان پس بسی زشتی و ناسزا
بگفتا به شیر خدا مرتضی ع
حسین ع را به زشتی سپس کرد یاد
بگفتا که بد کشتن او ز داد
چو بشنید این گفته ی نابکار
به پاخاست آن غیرت کردگار
خروشید بروی که خاموش باش
مکن کفر خود را ازین بیش فاش
به خشم آوری آفریننده را
که خوشنود سازی ز خود بنده را
بخش ۱۰۵ - خطبه خواندن حضرت سیدالساجدین درمسجد شام - الهامی کرمانشاهی | ناهیدتفو باد بر چون تو دنیا پرست
که بر دوزخت اهرمن رهبر است
که این تخم زشت از تو آمد ببار
کنون بخش دستوری ام تا همی
برآیم بر این چوب ها من دمی
بگویم سخن لختی از دین و داد
که گردد خدا و پیغمبرش شاد
نپذیرفت بد گوهر ازوی بگفت
همانجا بگو آنچه بتوان شنفت
که ماراست این خواهش از دیر باز
که این ناتوان خطبه خواند دمی
همین کودک ناتوان کاینچنین
به چشم شما هست زار و حزین
رسد گر بر این چوب ها پای او
که آن رو سیاهی نگردد سپید
بگفتند کاندیشه برخود مبند
چه آید از این کودک مستمند
بهل تا برآید به منبر که زود
ستمگر چو ابرام ایشان بدید
بگفت آنچه خواهید ز انسان کنید
خداونبی ص و علی ع را ستود
بدانسان کز آن شاه شایسته بود
از آن دوده ام من که ما را خدا
به شش چیز کرد از خلایق جدا
به هفت آفرین نیز مان برگزید
کز آنها یکی نیست درکس پدید
دگر مهر ما را به دل های پاک
نهان کرده چون گوهر تابناک
مر آن هفت کز آن برآریم نام
یکی آنکه از ماست خیرالانام
دگر فاطمه س دخت آن سرفراز
که شمشیر حق بود و شیر رسول
که دادش خدا از زمرد دو بال
دگر آن دوشهزاده ی خوش سرشت
و دیگر حسین ع آن شهید جفا
بگویم که بشناسد او اصل من
منم زاده ی آنکه مکه و منا
بود نام او کو نهاد این بنا
منم پور زاده ی آنکه یکشب زفرش
به پشت براق اندر آمد به عرش
منم پور آن کش خدا تاج داد
منم زاده ی آنکه هنگام بار
که یک زه ببندند بردو کمان
منم زاده ی آنکه روح الامین
منم زاده ی احمد ص پاک جان
منم پور حیدر شه انس و جان
منم پور آنکس که از تیغ او
گهی با دو نیزه گهی با دو تیغ
به راه نبی کرد هجرت دو یار
دو ره کرد پیمان بدو استوار
به بدر و حنین آنچنان کردکار
که گویند ازو تا بود روزگار
از آندم که پیدا شد از مام خویش
نبودش به جز کیش اسلام کیش
من از آن نکو کار شاهم پسر
برآرنده ی بیخ بد خواه دین
ز بیم خدا روز و شب اشکبار
به پیش بلا کوه سان بردیار
که با مهر او هست طاعت قبول
همان شه که جبریل بد یاورش
به هر کار میکال فرمان برش
ببالند ازو تا که باشد زمان
یکی باغ بد دانش او را نهال
به ملک خدا شاه و فرمانروا
شده کار اسلام از او بانوا
دل و دست او شرم دریا و کان
خردمند و دانا و روشن روان
رخش بود اگر چند از روزه زرد
ولی شیر کوشنده بد در نبرد
بشدهر کجا از یلان کار زار
زمین گر پر از تیر و شمشیر بود
درآن بیشه آنشاه چون شیر بود
همین شه که گفتم نیای من است
علی نامش ازداور ذو المن است
همان نام مامم بود فاطمه س
که بد بی سخن شاه زن ها همه
پرستنده ای همچو او درجهان
منم پور آن بضعه ی احمدی ص
که بد پاک از عیب ها سرمدی
منم پور آن شه که در نینوا
به عشق خدایی سر و تاج داد
سراپرده ی خود به تاراج داد
که دشمن سرش را بزد بر سنان
چو آن شاه را نیک بشناختند
غو زاری از دل بر افراختند
چنان ناله برخاست از مردمان
که برخود بلرزید هفت آسمان
چو بشنید این بانگ و غوغای سخت
بترسید بر خویشتن تیره بخت
بشد تنگ و برخیز و قامت بساز
وزو بگذری جمله خردند و خوار
که نبود خدایی به غیر از خدا
بگفتا بدین راز فرخنده شاه
بود جان و جسم و زبانم گواه
سوی بد گهر نعره ای برکشید
که هان ای یزید این نیای من است
و یا خود نیای تو اهریمن است
نیای خود ار خوانی اش از دروغ
نیای من ار دانی اش پس چرا
پسندی به اولادش این ماجرا
بگفت این و دستار از سرفکند
بگریید و گفتا به بانگ بلند
که ای مردم امروز در روزگار
به جز من بود از نبی یادگار
کسی هست جز من که گوید رسول
بود باب من وز وی آید قبول
اگر این درست است پس از چه روی
ز بابم که بد سبط خیرالبشر
چنان مسجد از گریه پرجوش گشت
که یک نیمه زان خلق بی هوش گشت
بد اختر چو این دید بر پای جست
بر افراشت از بهر تکبیر دست
خسان نیز یکسر به پا خاستند
ببین کاین پرستش چه بخشد ثمر
که خواهند ازآن خجلت دادگر
بسی از چنین بندگی به گناه
که سازند بر زشتی آن را پناه
کسی کش بد از خون یزدان وضو
نمازش به دوزخ در آرد به رو
به ایوان روانگشت بعد از نماز
در اندیشه از کار خود ماند باز
به ظاهر پشیمان شد از کارخویش
شه ناتوان را فرا خواند پیش
حرم را ز ویرانه آن تیره رای