بخش ۷۵ - رفتن ح عباس به فرمان امام علیه السلام - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۷۵ - رفتن ح عباس به فرمان امام علیه السلام
الهامی کرمانشاهیبه بدرود آل رسول امین
روان شد چو جان ازبرشاه دین
ستمدیده گان را چو بدرود کرد
پی آب رو جانب رود کرد
چو آمد به نزدیک رود روان
سپه دیدآنجا کران تا کران
بیاستاد لختی به میدان کین
نگه کرد برآن سپه خشمگین
زمین کرد از سنگ اویال خم
دل ماه وماهی شد از غم دژم
بدیدند لشگر یکی شاه نو
به دستش یکی دشنه چون ماه نو
تو گفتی به کف تیغ آن بی همال
به دریاست افتاده عکس هلال
بر برز آن شیر با تیغ و خود
جهان چون یکی تنگنا خانه بود
فلک خیره بر برز وبالای او
بگفتند یا رب چه بالاست این
چه فرخنده سیمای والاست این
چه بازوی و دست بلندست این
به دست اندرش تیغ دشمن شکار
همانا بود سرفشان ذوالفقار
چنان چرمه اش دلدل مرتضی است
دراین رزمگاه است خشکیده لب
نبودی گر این نامور تشنه کام
نماندی ز دشمن دراین دشت نام
چو دیدند او را دلیران زدور
جهان گشت در چشمشان تنگ گور
از آن دست و ران و رکیب دراز
وزان سفت ویال و بر سرافراز
فسردند نامی سواران به زین
که ای قوم عباس نام من است
به مهرش سرشته اسب آب وگلم
نمانم که بر شاه گردید چیر
دم تیغ من کام نر اژدها ست
همان زور خیبر شکن با من است
که را تاب نیروی من درتن است
به ران و رکیبم یکی بنگرید
چو زاینده شادابم از شیر کرد
به گهواره بودم چو مرد نبرد
کنونم که شد دست مردی دراز
شما را به من کار افتاده باز
میارید بر دوده ی خویش تنگ
میارید بر دوده ی خویش تنگ
خود از تشنه گی های محشر به یاد
نیارد کسی خیره بر من نگاه
بدند از سواران هزاری چهار
براند اسب و برآن سپه حمله کرد
ولی زهره زان تاختن باختند
نه یارست نام آوری رزم خواست
نه دستی به مردی سنان کرد راست
به هر سو که او روی کردی ز دور
رمیدندی از وی چو از شیر گور
به تن جمله لرزان به رخ سندروس
به هرکس زدی نعره ی خشمگین
فکندی ز زین خویش را برزمین
روان شد ز شمشیر آن پر شکوه
روان ها به دوزخ گروها گروه
سمندش همی کشت دونان به نعل
بدانسان که نعلش زخون گشت لعل
نه از تیر باکش نه از تیغ بیم
همی کرد دونی به زخمی دونیم
زبس خصم دون را دو نیمه نمود
زنام آوران هشت و پنجه سوار
نه شد تیغ ازوکند نه دست سست
نه دوری زن پیگار بد خواه جست
ازو شد به کوفی سپه کار تنگ
نه پای گریز و نه جای درنگ
نمودند هر یک به سویی فرار
تهی شد از ایشان لب رودبار
سپهبد هیون تاخت در رود زود
شگفتا که دریا نگنجد به رودا
چو بر رود آب روان بنگریست
زلب تشنگان کرد یاد و گریست
همی گفت کای آب شیرین گوار
روانی تو برخاک و سنگ زمین
تو موج اندر آورده جوشان همی
سزد کز تو نوشند مردم تمام
پس از تشنه کامان هاشم نژاد
به کامی تو را خوشگواری مباد
نیاید دگر تشنه ای از تو سیر
همه چشمه سار تو گردد کویر
شگفتا که آب روان زان خطاب
نشد چون ز شرم ابوالفضل آب
سپهبد زانده چنان می گریست
که از بهر او آسمان می گریست
که گفتی زره بر تنش گردد آب
نفس چون کشیدی همی تیره دود
که کمتر دلش از عطش جو شدا
به خود گفت این آب بادت حرام
ره یاری این نیست آزرم دار