بخش ۸ - به میدان بردن امام حضرت علی اصغر را به طلب آب و شهادت آن جناب - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۸ - به میدان بردن امام حضرت علی اصغر را به طلب آب و شهادت آن جناب
الهامی کرمانشاهیبفرمود با زینب ع غمزده
که ای خواهر زار ماتمزده
برون آر آن گل عذار مرا
همان کودک شیرخوار مرا
که شش مه به سر برده از زنده گی
بود چون ستاره به رخشنده گی
که بینم دمی نازنین رود را
به رویش دهم بوسه بدرود را
گرانمایه را زینب از خیمه گاه
برفت و بیاورد نزدیک شاه
همی گفت زار ای شه دین فروز
نخورده است آب این گرامی سه روز
ببر با خود او را سوی رزمگاه
برای وی از لشگر آبی بخواه
مگر بخشش آرند بر خردی اش
رهانندش از دست تاب عطش
چنان کن که سیراب باز آری اش
که جان های ما سوخت از زاری اش
شه آن نغز نوباوه را برگرفت
به جا بود و بگرفت از خواهرش
نبی ص وار بردش به معراج عشق
بکرد آن دمش دره التاج عشق
در آغوش شه روی نوازده پور
همی تافت چون از بر چرخ هور
کشیده سر از حکم جان آفرین
و یا آنکه بخشید یک جرعه آب
که از او عطش برده یکباره تاب
که بر من چنین بد روا داشتید
چه کرده است این کودک بیگناه
که از تشنگی گشت باید تباه
سه روز است این گل نخورده است آب
به خود دارد از تشنگی از تشنگی پیچ وتاب
یکی سوی او بنگرید ای سپاه
بسی گفت و ازکس نیامد جواب
بد انسان که باید جوابش دهید
بزد دست بر فرق روح الامین
از آن تیر شد تیره چشم سپهر
از آن تیر شد چیده برگ گلی
گلویی از آن تیر آسیب یافت
کز آسیب آن قلب حیدر شکافت
برون شد چو پیکان ز شست پلید
به حلقوم نوباوه ی شه رسید
بزد چاک و از سوی دیگر بجست
ببرید از گوش او تا به گوش
بپیچید بر خویش از تاب درد
برون دست ها راز قنداقه کرد
شگفتا جهان چون نگشتی خراب
شه از نای او برکشید آن خدنگ
شده پر و پیکانش یاقوت رنگ
از آن نای خشکیده چون ناودان
روان گشت خون وان شه غیب دان
به گردون بیفشاندی آن خون پاک
نهشتی که یک قطره آید به خاک
چو دانستی ار خون آن بیگناه
به خاک آید از وی نروید گیاه
بدان قوم بد اختر از آسمان
شهنشه از آن درد بگریست سخت
فرو ریخت خون از مژه لخت لخت
تو دانی که من زین ستمگر سپاه
چه دیدم در این سهمگین رزمگاه
از این سخت تر بر من آسان بود
چو دردیده ی پاک یزدان بود
نباشد به درگاهت ای ذوالمنن
کم از ناقه ی صالح این پور من
تو این پیشکش راز من در پذیر
بود خرد اگر خرده بر من مگیر
به دست اندرون داشتم من همین
تو افزون شمارش اگر اندک است
برفت آنچه بر من ز اعدای من
به مینو در آغوش زهرا نشست
شهنشه از آن جای یکران براند
فرود آمد و خواند بر وی نماز
پس از کار شکرانه ی بی نیاز
بکند و نهفتش به خاک ای دریغ
که آید به پایان چو رزم سپاه
ندارد تن کودک این توش و تاب
از آتش نهان کرد اندر تراب
نبرد آن تن کشته را در برش
که افکند تیر و بالش به خاک
که یاقوت گون گشتش از خون عذار
دریغا از آن نغز گلبن که داد
خزان ستم برگ و بارش به باد
که بسمل شد از ناوک چار پر
دریغا از آن باز عرشی شکار
دریغا از آن لعل ناخورده شیر
که سیراب کردندش از آب تیر
چو شه رفت در خیمه بی اصغرش
من ازکار این کودکم در شگفت
شفق جامه در خون کشید از غمش
غمین گشت جان نبی ص دربهشت
تو را کردگارت به دیگر سرای
بسی آمد از مرگ او برتو رنج
به آن آب خورده ز پیکان عشق
که این بنده ای شه فرامش مکن
ببخشا به من تیره گی های من
همان در گنه خیره گی های من
مرا چون تو شاهی پناهم تو باش
به روز جزا عذار خواهم توباش