بخش ۱۴ - بیاد آوردن امام انام سواری خویش را بردوش پیغمبر برا ی اتمام حجت
الهامی کرمانشاهیو دیگر به یثرب یکی روز نو
بیامد روان ها به عشرت گرو
همه خردسالان آن سرزمین
بپوشیده زربفت ابریشمین
یکایک ابر اشتری راهوار
به بازیچه درکوی و برزن سوار
درآن روز من باگرامی حسن ع
برفتیم نزد رسول زمن ص
بگفتیم کای پادشاه حجاز
درین روز جنشی نو آمد فراز
همه کودکان با دلی شاد خوار
سوارند بر ناقه ی راهوار
نداریم ما ناقه ی تندتاز
که هستیم شهزاده گان حجاز
پیمبر ص گلوی من ولعل او
ببوسید و گفتای دو پاکیزه خو
