بخش ۴۴ - فرستادن عمر سعد طبیب نصاری را به کشتن شاه دین
الهامی کرمانشاهیوزانسو عمر پور بدخواه سعد
به لشگر خروشید مانند رعد
که تا چند این بردباری به کار
سرآرید این خسته را روزگار
یکی از شما سرکند زو جدا
که یک لشگر از رنج گردد رها
بسی گفت و از وی نپذیرفت کس
بماندند برجا بریده نفس
نیارست کس بر خدا تاختن
به تیغ از تنش سر جدا ساختن
اگر چه در آن قوم ایمان نبود
ولی آنچنان کار آسان نبود
عمر کار لشگر چو زانگونه دید
ز اندیشه و غم دلش بر تپید
گمان کرد کان مردم اسلامشان
همی باز دارد از آن گامشان
فرو شد به اندیشه لختی دراز
که آن را چون شود چاره ساز
بدی در سپه لیک نز بهر جنگ
به خرگاه آسوده بود از نگاه
عمر کس فرستاد او را بخواند
به نیرنگ با وی چنین باز راند
که این خسته کافتاده بینی به خاک
سرش لخت لخت و برش چاک چاک
به آیین ترسا بسی دشمن است
نیاکان این خسته ی تشنه کام
ز انجیل خواندن نهشتند نام
چو از کارت آگه شود شاه من
پیاده جوان سوی شه رخ نهاد
تو گفتی که آن عیسوی مرد راد
ندارد به سر هوش و در تن توان
بدی همچو مستان درآن ره روان
همی رفت و می گفت پنهان به خویش
که کاری شگفتم بیامد به پیش
تنی کاینچنین خسته از تیغ و سنگ
چو مرغان برآورده پر از خدنگ
به خنجر چسان سرکنم زو جدا
گراین خسته اندر خور کشتن است
گناه است بستن به قتلش میان
تو نگذار کاید زمن زشت کار
تن از بیم لرزان ولاحول خوان
دو گلبرگش از تشنگی نیلگون
ز نورش همه دشت کین تابناک
چو قندیل رهبان بر نور مهر
روان جسته عیسی ع زگفتار او
حواری به درگاه او بنده گان
همش روح قدس از پرستنده گان
مسیحا به گردون ثنا خوان او
مسیحی چو زانگونه شه را بدید
چو ناقوس از دل خروشی کشید
بلرزید و از دست خنجر فکند
که یارب چه فرد بزرگی است این
اگر خود نه عیسی است پس کیست این
نه عیسی به گردون شد از روی دار
چه شد تا که بر خاک جا کرده زار
گر این خسته عیسی بود جسم پاک
چرا گشته از تیغ کین چاک چاک
یهودان بدو نرد کین تاختند
بر این از چه اسلامیان تاختند
شد از خار خفتان این شهریار
چو لختی چنین گفت و زاری نمود
باستاد بر جای و دادش درود
بگفتا که ای عیسوی دم که ای
گرفتار مشتی یهود از چه ای
چه کردی که اینگونه زارت کشند
و یا جان یحیی به تو بازگشت
که بینی بریده سر خود به طشت
نه عیسایی و عیسی است بنده است
هزارت چو یحیی پرستنده است
کجا داشت عیسی چنین خوب روی
کجا داشت یحیی چنین پاک خوی
نمودند کردی تو از خون خضاب
گر آنان گذشتند از خواب و خورد
تو بگذشتی از خویش و هفتاد مرد
تو آنی که عیسی زتو زینهار
همه گریه اش از برای تو بود
جگر خسته مریم برای تو باد
وزآن پس به افغان و زاری بگفت
که ای با بلا گشته جان تو جفت
ولی تا بدیدم تو را ای شگفت
مرا مهر تو جای در دل گرفت
چه کرده که شوریده ام ساختی
پر از خون دل و دیده ام ساختی
بدان آمدم تا کشم بر تو تیغ
کنون جان ندارم به راهت دریغ
دلی باید از سنگ تا تیغ کین
به گفتار بنواز این بنده را
دل و جان بدان یک نگاهش ربود
شد آن خنده پیک خدا سوی او
ز پیغام یزدان دلش زنده شد
وزآن پس بدوگفتکایدر بایست
بروکشتن من به دست تو نیست
که نامم به انجیل شد قتل زاد
خداوند خود را چو ترسا شناخت
به مهرش دل و دین و دانش بباخت
بگفت ای به قدرت مسیح آفرین
کز آن در برم دل تپیدن گرفت
برفت آن چو بیدار گشتم زیاد
مرا آگهی زان توانی تو داد
همش باز فرما که تعبیرچیست
مرا خواب آشفته از بهر کیست
چنان است تعبیر آن کاین سپاه
بریزند خونت در این رزمگاه
چنان زان بشارت جوان شاد شد
که از بند هر بنده آزاد شد
به آیین احمد ص در آورد سر
چو دیدش عمر گفت او را که هان
چه کردی ابا دشمنت ای جوان
بگفتش که باز آمدم تا به خون
کشم یال تو ای به بد رهنمون
که سازی چو اهریمنان جادویی
بگفت این و تازان به دشت نبرد
بدان خنجر آهنگ آن دیو کرد
از آن خنجر جانگزا داشت پاس
پرستنده گان را به رزمش گماشت
بدو هر تنی دست و تیغی فراشت
دلیرانه برخی بکشت از سپاه
روانش به باغ جنان جا نمود
ز یزدان بر او باد هر دم درود
وزان پس دگرگونه شد روزگار
کنون ای نیوشنده بگمار هوش
که تا من به افغان و آه و خروش
که او را چه پیش آمد از کینه خواه
دلی باید اینجا ز سنگ و ز روی
که یارد از این داستان گفتگوی
بخش ۴۴ - فرستادن عمر سعد طبیب نصاری را به کشتن شاه دین - الهامی کرمانشاهی | ناهید