بخش ۴۶ - رفتن شمر به بالین امام انام
الهامی کرمانشاهیکه جز من کسی مرد این کار نیست
به نزد من این کار دشوار نیست
منم آنکه خون بارد از دشنه ام
به خون حسین علی ع تشنه ام
بود گرچه نوباوه ی مصطفی ص
ولی چون پدر باشدش مرتضی ع
من از کشتن او ندارم دریغ
بیندازم از پیکرش سر به تیغ
بگفت این و آمد روان سوی شاه
ز اندیشه اش در طپش مهر و ماه
دمان رفت و بر سینه ی شه نشست
یکی خنجر آبگونش به دست
به رویش دمی شاه دین خیره دید
به شاه اینچنین گفت شمر پلید
از آنان نیم من که با یک نگاه
فریبی مرا باز داری ز راه
یقین دان که لب تشنه برگرم خاک
به دست من امروز گردی هلاک
گرفتی به جایی مکان بس بلند
بر او سوده رخ سیدالمرسلین
که خود مام من شمر نامم نهاد
که من کیستم وز که دارم گهر
نتابیده خورشید بر سایه اش
تو را جد رسول و حسین ع است نام
خدیجه س نیای تو از سوی مام
چه جویی از این کرده ی ناصواب
که پر زرکند دامنم را یزید
از این دو کدامن اند دلخواه تر
بود از تو و از نیایت مزید
چو خواهی همی کشتنم بی گناه
که از جان من تشنگی برده تاب
بود زانکه لب سازی از آب تر
تو آنی که گفتی علی باب من
می و انگبین شیر و شکر دهد
شکیب آر با تشنگی تا که باب
از آن کین که باب تو حیدر بود
چو زینگونه داری به قتلم شتاب
نقاب از رخ خود به یکسوی بر
که روی تو را بنگرم یک نظر
شهنشه چو بر چهر او بنگرید
دو رخ پربرص اعوری دید زشت
که از بهر دوزخ خدایش سرشت
زکامش برون جسته نایی دراز
لب و پوزه ی زشت تر از گراز
بفرمود یکسر درست است و راست
سخن ها که از لعل جدم بخاست
که با شیر حق گفته خیرالبشر
کسی کو سر از پور تو بفکند
رخش زشت و پرپیسی واعورا ست
پلید است و ناپاک و بدگوهر است
به پوزه سگ است و به دندان گراز
درست آمد آنچ او بفرمود راز
چو از پور شیر خدا آن شنید
پر از خشم شد جان مرد پلید
همانند سگ خواند و هم چهر دد
بگفت این و با چکمه پای پلید
برآورد و کرد آنچه نتوان شنید
پس آنگاه افکند شه را به روی
برآمد ز افلاکیان های و هوی
رخی را که آزرم خورشید بود
به خواری بدان خاک تفتیده بود
از آن هول برخود بلرزید خاک
پر از دود شد از سمک تا سماک
بشد روی خورشید از غم چو قیر
ز بالین شه ریخت شه بر فرق خاک
همه روح پیغمبران مویه ساز
زده پرده بر گرد آن سرفراز
روان کرده بر رخ دو جوی از بصر
که استاده و بر تو بیند همی
مکنم بیش از این شاه ما را غمی
یکی گفتی این چهره ی پر ز نور
کز او روشنی می برد ماه و هور
همین دم بیفتد زسر مهر و ماه
به ده ضربت آن سر و پیکر برید
که هر سروری را به سر تاج بود
به هر رگ که آن بد گهر می برید
که احمد ص خداوند اخیار کو
حسن ع کو چه شد جعفر تیغ زن
چه شد حمزه آن گرد لشگر شکن
دریغا که بیکس در این گرم خاک
لب تشنه زینگونه گشتم هلاک
چو در خواب شد دیده ی شهریار
زمین همچو افلاک شد بی سکون
بپرداخت چون شمر ازکار شاه
به تازی رجز می سرود اینچنین
که کشتم من آن را که از باب و مام
خریدم به خود اندر این زشت کار
به هر دو جهان خشم پروردگار
که در راه یزدان زخود دست شست
که بشکسته ها گردد از وی درست
بداد آنچه بودش به جانان خویش
که بیند مگر روی یزدان خویش
بیاموخت مر خلق را بنده گی
چو او داد در راه حق هر چه داشت
خدا نیز داد آنچه با وی گذاشت
جنان و جحیمش به فرمان نمود
جهان را به مهرش گروگان نمود
هر آن خاک کورا بود خوابگاه
فزونتر شد از کعبه اش پایگاه
که پاداش او برتر است از گمان
طرازنده ی گاه و دیهیم عشق
یکی سوی این بنده ی زار بین
گنه دارم فزونتر از هر کسی
ولیکن تو را دوست دارم بسی
ثنای تو گویم همی صبح و شام
یکی قطره از ابر رحمت ببار
مر این بنده از تیره رویی برآر
کنون بشنو از باره ی شه سخن
چو زان کار شد روز گیتی سیاه
بخش ۴۶ - رفتن شمر به بالین امام انام - الهامی کرمانشاهی | ناهید