بخش ۳۴ - به درک فرستادن مختار، خولی اصبحی را - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۳۴ - به درک فرستادن مختار، خولی اصبحی را
الهامی کرمانشاهیسریر مهی جای مختار گشت
به درگاه بسته صف بارگشت
فروزنده ی دین یل خوب کیش
بفرمود با نامداران خویش
که از کشتن این فرو مایگان
که خونشان نیارزد همی رایگان
اگر چند شادم دلم شاد نیست
روانم زبند غم آزاد نیست
به دست من این دشنه ی سرگرای
کشنده ی شهنشاه دین بر به جای
چرا زان بزرگان نیارد کسی
که کردند بر شه ستم ها بسی
کجا رفته خصم شه ابطحی
پلید جهان خولی اصبحی
که جوشد زکینش همی سینه ام
چرا او امان یابد از کینه ام
اگر بینم او را ببخشم امان
چنین فتنه گر تیغ مفتون اوست
به دستان سوی درگهش ره دهید
نمود ایمن و سوی خود بار داد
همی خواهم از وی پژوهش کنم
از آن پس که لختی نکوهش کنم
به عبدالله کامل آنگاه گفت
که فرمان میر است باید شنفت
ببارش به سوی من اینجا فراز
بگو تا زند سرکشان را به دار
فرستاده ی میر بیرون شتافت
سوی خانه آن دد و دون شتافت
دو زن دید در پرده بدخواه را
همی داشت کوفیه با شاه عشق
برآن دو چنین گفت خولی کجاست
نهفته رخ از میر کشور چراست
بدو گفت شامیه کز جای خویش
به جای دگر رفته یکماه پیش
که گفتش به پاسخ بداندیش زن
که مرد شقی را به سرداب جوی
که بگشای از این جایگه باب را
بشد مرد و سرداب را درگشاد
همی کرد نفرینش از حد فزون
به خواریش دست از پی دست بست
به مشت و لگد کرد با خاک پست
که از من فزون از شمر زر بگیر
که بی شک کشد بیند ار او مرا
یقین دانم این نیست شک و گمان
بدار از سخن های بیهوده دست
جهان گر همه پر زسیم و زراست
از آن سیم و زرکشتنت بهتر است
بگفت این وزد تازیانه بدوی
چنان کز تن وی زخون راند جوی
چو این دید گفت ای ستوده نهاد
ببند این دمشقیه را نیز خوار
مرا نیز با خویش از بارگاه
که گویم بدو از بداندیش زن
چه دیدم و زین شوهر تیره تن
ببرد آن سه را پیش مختار مرد
بدو آفرین کاینچنین کار کرد
چو مختار چشمش به خولی فتاد
ستم های آن بد گهر کرد یاد
خروشید و برجامه افکند چاک
بگفت ای خداوند بالا و پست
تویی آفریننده ی هر چه هست
زهر بد به تو بر پناهنده ام
به پاداش مرد از تو خواهنده ام
تو را زیبد از من پرستنده گی
که دیدم زعون تو پاینده گی
که دردستم این بد گهر شد زبون
همی خواهم این گر ببخشی مرا
که چندان بمانم به گیتی درا
چه پردختم این گر بمیرم رواست
همین است بر سر مراگر هواست
چو گفت این سترد از جبین خاک را
به برخواست کوفی زن پاک را
بدو گفت کای نیکخو پرده گی
که حوران مینو تو را برده گی
چه دیدی ازین مرد و این زن بگوی
مدار ایچ پنهان و با من بگوی
که زهرا س به خلد ازتو خوشنود باد
بگفت ای دلاورتر از شرزه شیر
ز داد تو این کشور آسوده باد
به پایت سر دشمنان سوده باد
حسین علی ع را نگون شد لوا
از آن پس که کار شه انجام یافت
زقتلش بداندیش او کام یافت
شد از قتل شه مصطفی ص غمزده
به شام دویم روز این ماجرا
نگارین کف و کرده هر هفت سخت
به رقص اندر از شادی و خرمی
بدوگفتم این شادی ازبهر چیست
چنین نغمه و رقص بیهوده نیست
بگو تا سبب چیست این کار را
مر این زشت و نستوده کردار را
اگر چند در خانه بیگانه نیست
بداندیش مرد تو در خانه نیست
هر آن زن که در پیش او نیست شوی
نکو نیست بنماید از پرده روی
گهی نغمه خواند گهی دف زند
از این پیشتر کاندر آید سپاه
که آرم به تو مژده ی شوی تو
به فتح و ظفر بازگشته است مرد
مرا فتح شوهر چنین شاد کرد
بگفتمش فتحی که گویی چه بود
بداندیش را دشمنی با که بود
بگفتا که با شاه و مولای تو
چو بشنیدم این آستین بر زدم
به هوش خود آندم که باز آمدم
زخانه کزو ماه و خور کاسته
چو دیدم درست آن درخشنده نور
چو خور تافتی از میان تنور
به خود گفتم آتش که افروخته
اگر آتش است آتش این روشنی
وگر نیست آتش پس این نور چیست
تنور است این وادی طور نیست
درختی که موسی از آن تافت نور
همانا پدید آمد از این تنور
به پیراهن آن پر از نور سر
پر ازخون و خاکسترش فرش بود
به خود گفتم آوخ که افتاده خوار
که مهمان ما گشته از راه دور
فتاده به خاکستر آمد چراست
همی گفتم این و خروشان شدم
چو دیگ از تف غصه جوشان شدم
چو این مویه برسر زمن ساز شد
یکی هودج از آسمان شد فرود
درو چار تن با نوی پاک بود
به گرد اندرونشان زهر سوزده
سیه پوش هر زن چو گیسوی خویش
خراشیده با ناخنان روی خویش
زهودج بجستند تازان به خاک
نیا مصطفی ص و پدر مرتضی ع
کجا بود زهراس در آن روزگار
که از پیکرت سر بریدند زار
اگر دیده بود این گزند تو را
همان بسته در بند بیمار تو
ندانیم کاو را چه رفتی به سر
چه می کردی آن دخت خیرالبشر
چرا ای سر اینسان به خاکستری
تو کز ماه و خورشید والاتری
بسوزاد در آتش آن کاین تنور
تو را داد جای ای درخشنده نور
چو لختی بدینگونه آن بانوان
بدان سر گرستند زار و نوان
تزلزل به نه چرخ و شش سوفتاد
یکی هودج آمد فرود از سپهر
که کردی همی پرده داریش مهر
بر اطراف هودج طبق های نور
همال علی ع مام زینب س بتول س
پریشان دو پر چین کمند سیاه
خراشیده خورشید را با هلال
دو هفته مه او زخون گشته آل
دل آزرده از مرگ فرزند خویش
خروشان ز داغ جگر بند خویش
روان کرده از چشمه ی چشم سیل
ملایک به گرد اندرش خیل خیل
چو آن هودج آمد به روی زمین
چو گویم که او را چه آمد به چشم
سری دید پر خون به خاک تنور
کزو داشت بیننده ی مهر نور
بزد بوسه بر بوسه گاه رسول
همی گفت زار ای روان بتول ع
که کشتت که تاراج کرد افسرت
عزیز من اینجای جای تو نیست
چنین خاکساری سزای تو نیست
چه کرد آن بداندیش مهمان نواز
که ساز ضیافت چنین کرد ساز
به خاکستر اندر که مهمان نشاند
که بر فرق مهمان خود تیغ راند
چگونه به خاک زمینشان فکند
برادر شد از کف پسر کشته شد
به خون تازه دامادم آغشته شد
که از پیکرم سر نمودند دور
نه با من به کین دشمنان خاستند
نه با من ستیزه روا داشتند
نه از من بداندیش پوشیده چشم
که آورد کیهان خدا را به خشم
که در راه او کشته گشتم چنین
من ای مادر احمدی ص خلق و خوی
به نزد خدایم تو بر من مجوی
چو گفت این سرشاه و خاموش گشت
من از ناله ی دخت خیرالبشر
نه از آن دو هودج نه از بانوان
ببوسیدمش جبهه و روی و موی
همی تا سحر مویه کردم بدوی
چو زان راستگو زن امیر این شنید
چو گل جامه ی صبر برتن درید
به سر زد بنالید و بگریست زار
برآورد از دل فغان چون هزار
برآن کشته ی خوار بگریستند
بدین بنده گی کردن و مهر تو
به کیفر بود نارشان سرنوشت
چو هنگام کیفر به خولی رسید
بریدش دو دست آنکه از تن سرش
جهان گشت پرداخته زان پلید
که گیتی چنین نابکاری ندید
سیم مالک آن کو عذابش مزید