بخش ۵۸ - به درک فرستادن ابراهیم، ابن زیاد را - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۵۸ - به درک فرستادن ابراهیم، ابن زیاد را
الهامی کرمانشاهیکه با تیغ کین روی کرده دژم
همی مرد و مرکب فکندی به هم
دلیرانه در پهنه جستی نبرد
به زیرش یکی اسب گیتی نورد
مر آن باره با گوهر آگین ستام
سبک پوی و زرینه زین و لگام
چو دیدش براهیم نشناختش
بزد نیزه وز زین بینداختش
بدو زخم کاری زدو درگذشت
بکوشید تا روز بیگاه گشت
ستوران دوان برتن کشته گان
که بودند به خون بر آغشته گان
بماند اندک از شامیان بر به جای
نبدشان به رزم سپهدار پای
چو شب تیره شد ساز کین ریختند
غریوان سوی شام بگریختند
بماند و سراسر به تاراج رفت
که شد کشته در جنگ ابن زیاد
از آن مرد ناپاک شد خاک پاک
عزازیل را شد دل از درد چاک
به گردش رده بر زد انجام سپاه
همی بر زمین سود رخسار پاک
بگفت از تو ای داور هور و ماه
کنون دیدم این مردی و فر و جاه
تو دادی وگرنه مرا تاب نیست
مرا نیرو از خود به هر باب نیست
تو در چیر دستی مدد کردی ام
رخ بختم از یاری ات شد سفید
مرا ورنه برخورد نبود این امید
از این بنده ای داور بی نیاز
زما برتو زیبد برون از قیاس
مر این جنگ و رزم و سپاه کشن
کیم من تو کردی نبود این زمن
کجا شد که نفرین برآن پرفساد
گر او رسته باشد زچنگال من
بدا بر من و وای بر حال من
بماند گر او ایمن از زخم تیغ
بدینسان همی گفت با کردگار
که خورشید سر برزد از کوهسار
دلیران به وی برنهادند روی
همه آفرین خوان و احسنت گوی
که شد زنده جان اشتر نامور
بدین دست و شمشیر و این زور و فر
چنو باب را چو تو بایست پور
که بادت نگهبان خداوند هور
بدین فتح و نصرت که اندوختی
ندانم کجا رفت از این کارزار
شداو کشته یازنده ماند و گریخت
جهان مهلتش داد و خونش نریخت
درآندم که لشگر بدند از دو سوی
به زیرش یکی باد پیما سمند
به دستش پرندی که از بیم آن
همی کشتی از لشکر ما به تیغ
چو دیدم من او را به دو تاختم
به یک زخمش از زین در انداختم
چو افتاد از باره ی تیز گام
از او بوی مشک آمدم برمشام
گمانم که او پور مرجانه بود
که دندان تیغت بود چنگ شیر
به زخمی که دارد بر آن پلید
که از معجزه ی شاه دین شد پدید
به زانو نهاد آن تبه روزگار
یکی قطره خون از سرشه چکید
به رانش و زانسوی آن شد پدید
گذشت و چو مرجان فرو شد به خاک
از آن خون پاکش چوشد ریش ران
دل از سوزش زخمش آمد به درد
بدان سر ستم هر چه می خواست کرد
ولی زخم او از بهی دور بود
همیشه از آن زخم رنجور بود
زگندیده بویی که بودش به ران
همی نافه ی مشک بستی به آن
من او را شناسم از آن زخم بر
کنون تا چه فرمان دهد نامور
از آن پس که از شه به غم کرد یاد
چو لختی به سوگ شه دین گریست
به سوی پرستنده گان بنگریست
بفرمود از ایدر به میدان روید
پژوهنده یی سوی میدان دوید
چو دید آن تن تیره ی بی روان
زانده نی دل پر از ناله کرد
زخون جگر دیده پر ژاله کرد
نه بر آن پلید دغا می گریست
چو لختی بمویید و بوسید خاک
کت از من سپاس ای جهان آفرین
که ماندی مرا زنده جان اینچنین
بدیدم به خاک و به خون خفته پست
تنش را نگونگسار بردار کرد
زخود شادمان پاک دادار کرد
دومار از دو گوشش برآورد سر
دگر باره گشتندش اندر دهان
که یزدان کنادش عقوبت زیاد
دلیر و خردمند و دین پرورا
که بودند در لشگر از مهتران
شمردندشان بود بیش از هزار
ابا گوهر وگنج و با خواسته
از آن کوشش و رزم و فتح بزرگ
چو دید آن سران را امیر دلیر
به نیزه شد از پشت توسن به زیر
دو رخ راهمی سود بر روی خاک
که ای برتر از آنچه سنجد خرد
به ذات تو کی وهم کس پی برد
منم اینکه بینم چنین استوار
تو کردی نه من ای خدای جهان
نه من کرده ام نی براهیم این
تو کردی که زیبد تو را آفرین
که بد بر فراز سنان استوار
چو مختار دید آن سر پر غرور
دلش آمد از کینه ی او به شور
ابر بینی اش سود زرینه کفش
چو بسیار بر روی او نعل سود
برون کرد از پای خود موزه زود
پرستنده را گفت این را ببر
دگر موزه پوشید و آمد روان
بگفتا به یاران که سور است این
همان گان جشن و سرور است این
به کوفه درون چنگ عشرت زنید
به سر کوس را پنج نوبت زنید
سر پور مرجانه را وان سران
که هستند از بد گهر مهتران
بدان سر فشانید هر لحظه خاک
بدانسان که فرمود آن نامدار