بخش ۶۳ - آغاز داستان غدر اهل کوفه با امیر مختار
الهامی کرمانشاهیچه فرخنده مختار کشور پناه
بپرداخت از کار بد خواه شاه
نماند از ستم پیشه گان کس درست
مگر کزدم تیغ او گور جست
جهان پاک از خیل ناپاک کرد
زخود شادمان شاه لولاک کرد
زخونریزی دشمن بد نهاد
به زخم دل دوست مرهم نهاد
چو شد وقت کازاد مرد جهان
به یاد شه آشکار و نهان
از آن جام نوشد شراب ولا
که نوشید لب تشنه ی کربلا
به کوفه درون شاد و آرام بود
دل آسوده از دیدن کام بود
به موصل براهیم بد مرزبان
پرستارش یزدان به روز و شبان
زکارش به مصعب رسید آگهی
که درکوفه مختار با فرهی
نشسته بیاراست پور زبیر
نشست از بر باره ی گرم سیر
پی چیرگی بریل نامجوی
سوی کوفه با تاختن کرد روی
