بخش ۵۲ - تنگ شدن کار بر محمد بن اشعث و کمک خواستنش از ابن زیاد
فرستاد وزان تیره دل یار خواست به پیکار مسلم مددکار خواست چنین داد سالار خود را پیام که شد شرزه شیری برون از کنام که پولاد جان است و خارا تن است به کین چنگ و دندانش از آهن است نجوید...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
فرستاد وزان تیره دل یار خواست به پیکار مسلم مددکار خواست چنین داد سالار خود را پیام که شد شرزه شیری برون از کنام که پولاد جان است و خارا تن است به کین چنگ و دندانش از آهن است نجوید...
چو زد قرعه ی سوک چرخ کهن به نام گل گلستان حسن ع خم آورد بالا برشاه دین چو حیدر بر خاتم المرسلین بمویید وزد بوسه برخاک و گفت که ای داور آشکار و نهفت به مرگ برادر دلم گشت خون روانم ب...
کنون ای نیوشنده بگمار هوش بدین داستان به فرادار گوش که این داستان جمله جشن است و سور زاندوه و از سوگواریست دور شنیدم ز گفتار دانشوران که بودند ما را همه رهبران بدانگه که مختار می ر...
زخرگه برون آمدم با شتاب دلی پر ز آتش دو دیده پر آب به ناگه بیفتادم آن دم نگاه سوی کشته ی شاه و یاران شاه بدیدم بدن هایی از نور پاک فتاده همه غرقه در خون و خاک به نزدیک هم خفته بی س...
گرانمایه جفت شه دین حسن ع بجنبید مردانه بر خویشتن به پوزش بیامد بر شهریار همی بد کنیزانه بر پای زار بگفت ای ترا آفرینش غلام جهان را همه چون برادر امام تو دریای فیض خدایی عجب که باز...
یکی داستان دیده ام جانگزا ز گفت مهین دخت شیر خدا بپیوندمش من به گفتار خویش که آتش زنم بر دل شیعه بیش چنین گفته آن بانوی راستان که بودم من استاده بر آستان بر خیمه ی سید الساجدین ز ت...
چو آمد به بدخواه این آگهی چنان شد کش آید تن از جان تهی سپاهی فرستاد بیش از نخست مگر کار بشکسته گردد درست زهر سو رسید آن سپه خیل خیل چنان کز بر کوه سر تند سیل چو اندر رسیدند تیغ آخت...
نداریم با تو سر دشمنی نکو نیست با ما دژم دل کنی بده راه کز مرز تو بگذریم ره جنگ با دشمنان بسپریم نوند از سپهبد ستد نامه تفت سبک سوی فرزند عمار رفت رسید از دگر سو بدان جایگاه سپاه ع...
چو لختی ببودند زین گونه زار به یاد آمدش قاسم نامدار زاندرز نغزی که بابش حسن ع نوشته است با خامه ی خویشتن بدین سان هم او را بفرموده بود که چو خیل غم برتو آید فرود زبازوش بگشا و برخو...
بینم که آن مردم پر ز کین چه سازند با آل حبل المتین به ناگه پدیدار شد شمر دون به گردش گروهی به بد رهنمون رسیدند آنجا که بیمار بود همان شاه با درد و تیمار بود بگفتند با شمر کاین ناتو...
به هم چون رسیدند هردو گروه چنان چون زپولاد و آهن دو کوه و یا چون دو دریا ندیده کران که موجش سنان بود و گرز گران همی از دو سو دیده هر جا که دید درفش سپه بود کامد پدید صد آمد زشامی د...
به ناوردگه چون فرازآمدند زهر گوشه درترکتاز آمدند نیاورد فرزانه یزدان شناس زانبوه لشکر به دل برهراس چو شیری ز زنجیر گشته رها ویا همچو بگشاده کام اژدها بدان بد سگالان پرخاشگر ابا سرف...
عمر چون ز خرگاه شه گشت دور بگفتا به آن مردم پر غرور که سوزید این خیمه ها را تمام به خوشنودی کار فرمای شام سپه پرده ی شرم را سوختند برفتند و آتش بر افروختند برآن خیمه ها یکسر آذر زد...
چو دیو دمان ازکمینگاه جست بیفراشت با تیغ خونریز دست ستمگر چو آورد بازو فرود به روی سپهبد دم تیغ سود زالماس بر لعلی آمد زیان که یاقوت خون خوردی از رشک آن لبی یافت از تیغ دشمن گزند ک...
چو آمد به نزدیک پرده سرای برآمد زلشگر غو کوس و نای یکی زان گشن لشگر آواز داد که هان ای شهنشاه حیدر نژاد گرت هست مردی به میدان گمار وگرنه بیا خودسوی کارزار چو این ویله زان کینه جو ا...
وزین سوگران کرد اخوص رکاب سوی کوه آتش بیامد چوآب بزد برکمر بند داوود جنگ بدانسان که بر گور غژمان پلنگ جدا کردش از پشت زین هیون بیفکند برخاک پست و زبون بیاوردش آنگونه در یز کش به نز...
به شکل کفن کرد رختش به بر زدش بوسه بسیار بر چشم وسر بگفت این تو وین پهنه ی رزمگاه برو کت خداوند بادا پناه دریغا که تیغی شد از مشت من که بشکستنش بشکند پشت من همی رفت داماد و شه میگر...
زبس خسته بدآن ستوده نژاد دمی پشت مردی به دیوار داد که لختی بر آساید از کارزار وزان پس به دشمن کند کار زار تن خویش بی توش دید ازعطش شدش زعفرانی رخ لاله وش از آن بدگهر دشمنان خواست آ...
نبد هیچ کس نزد آن کشتگان نه دشمن نه غمخوار و نه پاسبان بیامد ددی بد رگ و زشت خیم که بد ناماو بجدل ابن سلیم همی گشت در قتلگه بیدرنگ که افتد مگر چیزی او را به چنگ چو نومید شد بازگشت ...
هماورد جست از سپاه عراق که نفرین ز یزدان بدان پر نفاق یکی تغلبی مرد کش نام نیک به خردی زمام و پدر شد شریک هیون تاخت بهر نبرد حصین برآویخت با دشمن شاه دین بزد نیزه بر گردگاه پلید کش...
پس از غارت خیمه ی شهریار ز لشگر سپهدار بد روزگار گزین کرددونی بداندیش و گفت یکی آرزو دارم اندر نهفت برآید اگر از شما کام من روان برشما گردد انعام من بتازید بر پشت اسبان سوار زده نع...
به مسلم خروشید کای نامدار تو را داد سالار ما زینهار بس است اینهمه جنگ و خون ریختن به همکیش خویش اندر آویختن یکی از درمهربانی در آی وزیدر به کاخ عبیدالله آی چو بیند رخت آورد برتو مه...
ز بیمش سپهدار ناپاکزاد بلرزید چون بید از تند باد یکی تیره دل مرد خنجر زنی هژیر دژ آگاه مردافکنی که او ازرق بدگهر داشت نام نژاد وی از مرز ویران شام بد استاده چون کوه آهن زدور نمی کر...
یکی تاختن باید و دست و تیغ همی سرفشاندن چو باران زمیغ یکی جنبش از ما چو سیل دمان بباید سوی لشگر بد گمان من امروز از این باره نایم فرود برو سر نمانم ابا کبر و خود بنگذارم از دسته ی ...