شمارهٔ ۳
مژده که میلاد شاه عرش مکان است عید پیمبر شه زمین و زمان است باعث ایجاد کاینات محمد کز رخ او جلوه ی خدای عیان است نور نخستین و خلق اول احمد کز همه پیش است و اخر همگان است آدم اول رس...

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است که در قالب مثنوی و بر وزن و طرز شاهنامهٔ فردوسی در شرح وقایع کربلا سروده شده است. سرایش این منظومه طی ۷ سال از سال ۱۲۹۵ هجری قمری تا ۱۳۰۲ هجری قمری طول کشیده است. گزیدهٔ اشعار الهامی کرمانشاهی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مژده که میلاد شاه عرش مکان است عید پیمبر شه زمین و زمان است باعث ایجاد کاینات محمد کز رخ او جلوه ی خدای عیان است نور نخستین و خلق اول احمد کز همه پیش است و اخر همگان است آدم اول رس...
سریر آرای ایوان هدایت امیرالمؤمنین شاه ولایت امام اولین ملک جهان را خبردار آشکارا و نهان را چراغ چشم و روح جسم آدم نگین دار رسالت سر خاتم طلسم گنج پنهان خدایی خدیو تختگاه کبریایی ع...
ویژه ملک ممالک عشق آن مرشد و پیر سالک عشق داماد و پسر عم پیمبر مولای جهان ولی داور شاه دو سرا علی عالی آیینه ی ذات لایزالی مرد افکن بدر و میر صفین صاحب علم و سپهبد دین آن دست گره گ...
شب تنهایی ای دل هر که چون غم همدمی دارد چه غم او را که اندر خانه دل محرمی دارد به جز این زخم مردافکن که من اندر جگر دارم هر آن زخمی که بینی در زمانه مرهمی دارد خوش آن روزی که چون د...
سزد گر با دل پژمان کنم یاد درود از بسته ی زنجیر بیداد پناه خلق و فرزند پیمبر امام هفتمین موسی بن جعفر اسیر فتنه ی بدخواه ملعون غریب افتاده در زندان هارون صفی الله را تاج نتایج شه د...
این تا جوران عرش مسند هستند ز گوهر محمد مادر همه را بتول عذراست کاو را لقب از خدای زهراست آن عصمت کردگار بی چون کز وهم صفات اوست بیرون حواش کنیز و بنده آدم عیسیش غلام و برده مریم پ...
عید غدیر آمد ای ماه میگسار بنشین و می بده برخیز و می بیار گرد ستم نگرد راه کرم بپوی بیخ جفا بکن شاخ وفا بکار باب سرا ببند بند قبا گشا دستی فشان به رقص چنگی بزن به تار امروز از شرف ...
از بتان یار مرا انباز می خواهی ندارد در جهان ماهی چو او طناز می خواهی ندارد راز او را کرده ام پنهان من اندر پرده دل از زبانم گر خبر زان راز می خواهی ندارد من نیاز آوردم او را او ز ...
ساقیا می ده که می جان است گویی نیست هست جان چه باشد باده ایمان است گویی نیست هست گر نداری صاف دردم می کشد دردم بده درد ما را درد درمان است گویی نیست هست ساقیا عید غدیر است و به منب...
کنون گویم ثنا مرد خدا را سمی مصطفی و مجتبی را شهی دنیا به چشم همتش دون کشیده خانقاهش سر به گردون یکی شمعی دلم کاشانه ی او روان روشنم پروانه ی او هزاران چون منش مولا شمرده ارادت را ...
ای شورش عشق از تو شوری مهر و مه و انجم از تو نوری منظور تویی ز عشق ما را نی منظر حسن آن دلارا زین نامه که هست دفتر حسن نامی است به نام منظر حسن مقصود تویی تو دیگری نیست جز حسن تو ح...
هرجای که رفتیم و به هرسو که دویدیم غیر از تو در آیینه آفاق ندیدیم بس بادیه گشتیم و بدیدیم در آخر تو همره ما بودی و بیهوده دویدیم بیهوده نگشتی تو اسیر نگه ما دام از مژه ی چشم به راه...
بهار آمد که بانگ عندلیب از هر چمن خیزد گل شاداب از بستان چو روی یار من خیزد خروش قمری و غوغای کبک و ناله ی صلصل گهی از سرو و گاه از کوه و گاه از نارون خیزد ز چشم ابر لؤلؤ زاید از ج...
با کاروان عشق تو چون همسفر شدم پای هوا شکستم و ره را به سر شدم بر کهربا ز جزع نشاندم عقیق ناب چو لعل ز عشق تو خونین جگر شدم دادم چو دل به ابرو و چشم سیاه تو تیغ جفا و تیر بلا را سپ...
آشکار از پرده عیدی جان فزا دیدار کرد کز فروغ خود جهان را مطلع انوار کرد فرخا ماهی کزان چون شد دو هفته تابناک روز فیروزی چو ماه چارده رخسار کرد از پی تعظیم این روز همایون بود اگر ما...
کمرم شکست عشقت صنما کمر ندارم جگرم شد از غمت خون به خدا جگر ندارم تو مرانم از در خود گنهی ندیده از من که به غیر درگه تو به دری گذر ندارم تو ز جان من چه جویی که ز جان کناره جستم تو ...
عید مولود شه تاجور گردون فر باد مسعود و مبارک به مه چرخ ظفر عم پیروزگر خسرو گردون خرگاه تیغ پر جوهر شاهنشه خورشید افسر علم حشمتش افراشته چون افریدون حشم نصرتش آراسته چون اسکندر بهر...
در عشق اگر راهبری داشته باشی آن نخل بلندی که بری داشته باشی مشکن دل کس بی گنهی گر تو بخواهی جا در دل صاحب نظری داشته باشی نه چرخ برین را سپر از هم بشکافی ای تیر دعا گر اثری داشته ب...
تا دلم شد به خم زلف رسای تو اسیر بازوی عقل مرا کرد جنون در زنجیر کرده آهوی دلم را به خطای تن من در نیستان مژه شیر نگاهت نخجیر از پی صید من از طره و ابروی و مژه گه کمند آوری و گاه ک...