غزل شمارهٔ ۱۱
عراقیچو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
سپاه عشق تو از گوشه ای کمین بگشود
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حدیث حسن تو هر جا که در میان آمد
ز ذوق هر که دلی داشت در میان انداخت
قبول تو همه کس را بر آشیان جا کرد
مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت
چو در سماع عراقی حدیث دوست شنید
بجای خرقه به قوال جان توان انداخت
