غزل شمارهٔ ۱
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما باد می پیمایم و بر باد عمری می دهم ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا چون ندارم همدمی با باد می گویم سخن چون نیابم
۳۰۵ شعر از عراقی
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما باد می پیمایم و بر باد عمری می دهم ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا چون ندارم همدمی با باد می گویم سخن چون نیابم
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت دلم که در سر زلف تو شد توان گه گه ز
اگر شکسته دلانت هزار جان دارند به خدمت تو کمر بسته بر میان دارند شدند حلقه به گوش تو را چو حلقه به گوش چه خوش دلند که مثل تو دلستان دارند کسان که وصل تو یک دم به نقد یافته اند از ی
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند مرا مکش که نیاز منت به کار آید چو من نمانم حسن تو با که ناز کند مرا به دست سر زلف خویش باز مده اگر چه همچو خودم زو
باز دلم عیش و طرب می کند هیچ ندانم چه سبب می کند از می عشق تو مگر مست شد کین همه شادی و طرب می کند تا سر زلف تو پریشان بدید شیفته شد شور و شغب می کند تا دل من در سر زلف تو شد عیش ه