غزل شمارهٔ ۱۸۰
عراقیدلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم
همه هستی تویی فی الجمله این و آن نمی دانم
به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم
بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم
به جز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم
به جز سودای وصل تو میان جان نمی دانم
چه آرم بر در وصلت که دل لایق نمی افتد
چه بازم در ره عشقت که جان شایان نمی دانم
یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون در این دوران نمی دانم
دلم سرگشته می دارد سر زلف پریشانت
چه می خواهد از این مسکین سرگردان نمی دانم
دل و جان مرا هر لحظه بی جرمی بیازاری
چه می خواهی از این مسکین سرگردان نمی دانم
اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری من این و آن نمی دانم
مرا با توست پیمانی تو با من کرده ای عهدی
شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان نمی دانم
