غزل شمارهٔ ۲۳۱
عراقیآن مونس غمگسار جان کو
و آن شاهد جان انس و جان کو
آن جان جهان کجاست آخر
و آن آرزوی همه جهان کو
حیران همه مانده ایم و واله
کان یار لطیف مهربان کو
با هم بودیم خوش زمانی
آن عیش و خوشی و آن زمان کو
ای دل شده دم مزن ز عشقش
گر عاشق صادقی نشان کو
گر باخبری ازو نشان چیست
ور بی خبری ز جان فغان کو
گر یافته ای ز عشق بویی
خون دل و چشم خون فشان کو
ور همچو من از فراق زاری
دل خسته و جان ناتوان کو
ای دل منگر سوی عراقی
سرگشته مباش هم چنان کو
