قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی
عراقیلاح صباح الوصال در شموس القراب
صاح قماری الطرب دار کیوس الشراب
شاهد سرمست من دید مرا در خمار
داد ز لعل خودم در عقیق مذاب
چهره زیبای او برده ز من صبر و هوش
جام طرب زای او کرده نهادم خراب
من ز جهان بی خبر کرد دل من نظر
دید جهانی دگر برتر ازین نه نقاب
ساحت آن دلگشای روضه آن جانفزای
ذره آن آفتاب سایه آن مهر ناب
دل متحیر درو کینت جهانی عظیم
جان متعجب درو کینت گشاد عجاب
هاتف مشکل گشای گشت مرا رهنمای
گفت بگویم تو را گر نکنی اضطراب
عکس جمال قدیم نور بهای قدیر
