قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - ایضاله
عراقیای باد برو اگر توانی
برخیز سبک مکن گرانی
بگذر سحری به کون جانان
دریاب حیات جاودانی
باری تو نه ای چو من مقید
از وی به چه عذر باز مانی
خاک در او ببوس و از ماش
خدمت برسان چنان که دانی
دارم به تو من توقع اینک
چون خدمت من بدو رسانی
گر هیچ مجال نطق یابی
گویی به زبان بی زبانی
ما تشنه و آب زندگانی
در جوی تو رایگان تو دانی
با ما نظر عنایت ای دوست
گر بهتر ازین کنی توانی
آن دل که به بوی تو همی زیست
اینک به تو داد زندگانی
زنده شوم ار ز باغ وصلت
بویی به مشام من رسانی
بی تو نفسی نیم خوش و شاد
بی من تو خوشی و شادمانی
