بخش ۳ - در تصفیهٔ نهاد گوید
عراقیسر او در سر یقین و گمان
مایه کفر دان و هم ایمان
حسن او راست آینه عالم
روی او شد وجود و پشت عدم
روی آیینه را چه داری تار
نیست آیینه را بهر آینه دار
آهن خویش را به آینه ساز
روی آیینه را نگر ز آغاز
زنگ از آیینه درون بزدای
پس به ایوان شاه حسن درآی
همچو آیینه دیده شو همه تن
تا کنی چشم جان بدو روشن
پشت بر خویش کن مگر با اوی
شوی آیینه خوی روی به روی
مثلی گوش کن بدیع و غریب
مثل خورشید دان تو نور حبیب
دل عاشق چو جرم مه صافی
ذوق پیش آمده به وصافی
ماه را نور بی حساب بود
چون برابر به آفتاب بود
زین صفت هر که قرب دید بدوست
دیده او دریچه دل اوست
