بخش ۱ - سر آغاز
هر که جان دارد و روان دارد واجب است آنکه درد جان دارد حمد بی حد کردگار احد صمد لم یلد و لم یولد آنکه ذاتش بری است از آهو الذی لا اله الا هو مالک الملک قادر بی عیب صانع عالم شهادت و
۱۱ شعر از عراقی
هر که جان دارد و روان دارد واجب است آنکه درد جان دارد حمد بی حد کردگار احد صمد لم یلد و لم یولد آنکه ذاتش بری است از آهو الذی لا اله الا هو مالک الملک قادر بی عیب صانع عالم شهادت و
چون سکندر ز منزل عادات شد مسافر به عزم آب حیات اندر آن عزم و آن طلب بانی بود با او حکیم یونانی نیز گویند کو وزیرش بود در قضایای ناگزیرش بود کرد ارسطو بر سکندر یاد که شه ما همیشه با
صاحبا راز اندرون ز نهفت تا نپرسی ز من نخواهم گفت بنده را خاطری است ناخرسند عاشق هجر یار لیک به بند که پسندد چو من هنرمندی لب ببسته اسیر دربندی بنده را شاعری نپنداری زین گدایان خام
مبدا امر جوهر انسان قابل علم کرد در پی آن آلتی از کرم بدو بخشید که بدان نیک را ز بد بگزید دادش ایجاب و سلب هر تحقیق در جهان تصور و تصدیق چون رقم بر وجود انسان راند اعملوا صالحا بر
سر او در سر یقین و گمان مایه کفر دان و هم ایمان حسن او راست آینه عالم روی او شد وجود و پشت عدم روی آیینه را چه داری تار نیست آیینه را بهر آینه دار آهن خویش را به آینه ساز روی آیینه
نقل کن از وبال کفر بدین مصطفی را دلیل مطلق بین خاتم انبیاء رسول هدی صاحب جبرییل امین خدا قصد و مقصود و آخر و اول اولین خلق و آخرین مرسل پادشاه دیار جود و وجود مقصد علم و عالم مقصود
چار یارش که مرشد دینند همه اندر مقام تحسینند دوستان پیمبرند همه خلفای مطهرند همه ای فضولی چرا ز نادانی یار اینی و دشمن آنی دو هوایی اگر نورزی به سه طلاق خیال فاسد ده تو چه دانی دری
تا کی ای مست خواب غفلت و جهل گوش سوی مقلد نااهل تا به مقصد درین طریق تو را کی رساند دلیل نابینا سازده یار گیر دانش و عقل رخت بر بند ازین سراچه نقل نفسی از همه تبرا کن ساعتی چشم خوی
جان من چون به عالم دل شد با صفا جمع گشت و حامل شد گشت حاصل ز فیض ربانی در وجودم جنین روحانی چون محبت به شوق تسویه داد قابله عشق یافت چون می زاد دیدمش چون ز غیب روی نمود قرةالعین نی
حق تعالی میان هر عصری از سعادت بنا کند قصری اندر آن جایگه نهد گاهی بر نشاند به مسندش شاهی صحن عالم ازو کند مامن چشم دولت بدو کند روشن سایه اش نور مرحمت باشد چار دیوار و شش جهت باشد
گفت استاد عالم عاقل از دو حال است آدمی کامل اولین اکتساب علم خدا که حیات است نفس ناطقه را زنده کردن روان خود به علوم به زدودن ز روح زنک ظلوم از مناهی دین حذر کردن میوه شاخ واتقوا خ