بخش ۸ - حکایت
عراقیآن شنیدی که عاشقی جانباز
وعظ گفتی به خطه شیراز
سخنش منبع حقایق بود
خاطرش کاشف دقایق بود
روزی آغاز کرد بر منبر
سخنی دلفریب و جان پرور
بود عاشق زد از نخست سخن
سکه عشق بر درست سخن
مستمع عاشقان گرم انفاس
همه مستان عشق بی می و کاس
گرم تازان عرصه تجرید
پاکبازان عالم توحید
عارفی زان میان بپا برخاست
گفت عشاق را مقام کجاست
پیر عاشق که در معنی سفت
از سر سوز عشق با او گفت
نشنیدی که ایزد وهاب
