احتیاج
میرزاده عشقیهر گناهی کآدمی عمدا به عالم می کند
احتیاج است آن که اسبابش فراهم می کند
ور نه کی عمدا گناه اولاد آدم می کند
یا که از بهر خطا خود را مصمم می کند
احتیاج است آن که زو طبع بشر رم می کند
شادی یک ساله را یک روزه ماتم می کند
احتیاج است آن که قدر آدمی کم می کند
در بر نامرد پشت مرد را خم می کند
ای که شیران را کنی روبه مزاج
احتیاج ای احتیاج
از اداره رانده مرد بخت برگردیده ای
سقف خانه از فشار برف و گل خوابیده ای
زن در آن از هول جان خود جنین زاییده ای
نعش ده ساله پسر در دست سرما دیده ای
از پدر دور و ز نان ناخورده ام بشنیده ای
رفت دزدی خانه یک مملکت دزیده ای
شد ز راه بام بالا با تن لرزیده ای
اوفتاد از بام و شد نعش ز هم پاشیده ای
کیست جز تو قاتل این لاعلاج
احتیاج ای احتیاج
