در نکوهش روزگار
میرزاده عشقیآسمانت فتنه بار است و زمینت فتنه زار
دست زرعت تخم غم پاش است و تخم دل فگار
ای عجب زین تخم کار و وا اسف زآن تخم زار
تخم در دل ریخته از دیده روید زار زار
وه ز تو ای زارع آزرم کار
روزگار ای روزگار
دوستی با دشمنان و دشمنی با دوستان
با بدان خوبی و با خوبان بدی ای قلتبان
چیره سازی بدسگالان را به نیکان هر زمان
تا به کی با من رقیبی این چنین چون این و آن
با رقیبانم همیشه یار غار
روزگار ای روزگار
از عدم آورده اند و می برندم در عدم
زندگی راه مزارست از رحم در هر قدم
اندرین ره فتنه است و شور و شر و هم و غم
کاش می دانستمی این نکته را اندر رحم
تا که می کردم رحم بر خود مزار
روزگار ای روزگار
خیره و بی اعتبار و رهگذار و بد رهی
هر قدم در رهگذارت زیر پا بینم چهی
