مرگ دختر ناکام
میرزاده عشقیزمان نزع هجده ساله عاشق دختری دیدم
ابا سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی
فتاده گوشه ای اندر اتاقی زار و پژمرده
ز فرط بی کسی بنهاده بر دیوار پیشانی
عیان می بود که بیماری سل است از وضع سیمایش
بلی هم درد روحی بودش و هم درد جسمانی
چو گه فکر شفا می کرد مأیوسانه می گفت این
به غیر از مرگ دیگر نیست بر این درد درمانی
به ناگه از پس آه و سرشکی چند زد ضجه
که آخر عشق آیا زین سیه اختر چه می خواهی
اگر دل بود دادم من وگر سر بود بنهادم
به دست خویش افتادم ز پا آخر چه می خواهی
زمان مرگم است ایدر بنه آسوده ام دیگر
خدا را در دم آخر ز من دیگر چه می خواهی
پس از این ناله او خورد اندکی غلت و دگرگون شد
صدا زد مردم اینک زین سپس ایدر چه می خواهی
سبک رخت سفر بربست از دنیا و چشمانش
به دنیا خیره بد کز این سفر کردن چه حاصل شد
ندانم آسمانا بر تو زین واداشتن یک تن
به سختی زندگانی کردن و مردن چه حاصل شد
ترا زین جانور جان دادن و بگرفتن ای دنیا
به غیر از مدتی یک جانی آزردن چه حاصل شد
بگو با دهر عشقی آخر این ناکام را این سان
به دنیا بهر رنج آوردن و بردن چه حاصل شد
