فصل ۴۱
عینالقضات همدانیعاشقی از کمال شوق و قلق و ضجرت بر در سرای معشوق آمد حلقه بر سندان زد و در وله و حیرت افتاد بر ضمیرش گذر کرد که اگر معشوق گوید کیست چه گویم اگر گویم منم گوید ترا با تویی تو در عالم ما بار نیست و در ولایت ما کا رنه و اگر گویم تویی گوید من در هودج کبریاء خود متمکنم و از وجود تو مستغنی باز شو و در گداز شو مسکین تا در زد بر قدم انتظار بیچاره و زار و شرمسار بماند و می گفت
وخجلتی من وقوفی باب دارهم
وقول قایلهم من انت یارجل
قلت الغریب الذی ضل الطریق به
فارشدونی فقد ضاقت بی الحیل
قالوا انصرف راجعالیس الطریق کذا
کیف انصرافی ولیفی ذکرکم شغل
آفتاب آسمان سلوک و مفخر جمله ی سلاطین و ملوک علیه افضل الصلوات چون بر در خلوت خانه ی انس عاشقان که از عالم بی نشان نشانست برسید از قوت عشق و کمال شوق خواست که قدم در نهد پیک حضرت دامن دراعه عصمتش تاب داد و گفت هوشیار باش سر از گریبان عشق برآورده و از عالم بی نشان معشوق خبر آورده و گفته که اگر غضب او داغ قهر بر نواصی مقربان ملاء اعلی که طراز لایعصون الله ماامرهم بر کسوت وجود دارند کشد ازو عدل بود و اگر رحمت عزت او تاج بر فرق مخذولان حضیض سفلی که داغ کلا انهم عن ربهم یومیذ لمحجوبون برجباه وجود دارند نهد ازو فضل بود بی اذن درین بارگاه در مرو و این را بر خلوت خانه حمیراء قیاس مکن زیرا که معشوق بی نیاز است و بی شریک و بی انباز
در عالم خود اگر مکانی سازی
