فصل ۵۱
عینالقضات همدانیعشق را اقبالیست و ادباری اقبال عشق در ادبار عاشقست زیرا که اگر عاشق مقبل بود معشوق در هودج عز خودش مسکن سازد و باشد که در اوقات نسیم صبا پردۀ وصل از پیش جمال براندازد و آنگاه عشق صولت خود بر که راند و حقوق دولت از که ستاند عشق مدبری طلبد روز برگشته و افتاده خواهد قعر مرادش در کشته تا صولت خود برو می راند و داد خود ازو می ستاند و گاهیش بلطف می خواند و گاهیش بقهر می راند گاه تیرباران بلا می کند و گاهش نشانۀ محنت و ولا می سازد و گاهیش بر سریر عزت می نشاند و گاهیش در دام محنت می کشد
گه در کشدم بدام اقبال غمت
گه برکشدم ز چاه ادبار دمت
یا این همه از کمال تسلیم سرم
بادا صنما فدای خاک قدمت
