شمارهٔ ۱
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را همت بگماریم که سوزیم صبا را شمعیم و تهی دستی ما بین که درین بزم سامان فروغی نبود شعله ما را در کعبه و بتخانه ره قرب نیابند آنها که به تقلید پرستند خدا ...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را همت بگماریم که سوزیم صبا را شمعیم و تهی دستی ما بین که درین بزم سامان فروغی نبود شعله ما را در کعبه و بتخانه ره قرب نیابند آنها که به تقلید پرستند خدا ...
در دیده مور اگر روم چون عنقا گم سازم از فراخی جا خود را با این تن بالیده و این نشو نما زین سفله سحاب می کشم منتها
نخست عقل درین ره خراب کرد مرا محبت آمد و پر آفتاب کرد مرا
ای سیدی که نور سیادت ز روی تو رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب طفلان شوخ طبع معانی ز خاطرت عریان چو سوی صفحه شتابند بی حجاب ناموس دودمان سخن چون که کلک تست بافد به رویشان ز نفس عنبرین...
هر چند که من شعله افسرده عیارم در خرمن خود سوخته از باد بهارم بی خنده گل بس که تر شروی نشستم صفرای چمن بشکند از ناله زارم هر لخت تنم مرثیه بخت جوانیست گویی که در ین دخمه ستان لوح م...
رخش سفر بر جهان زین در دار فنا خیمه عزلت بزن بر در ملک بقا رخت بکش زین دیار هین که ازین تنگنا یوسف جان رفتنی است جانب مصر بقا خنده بران از لب و نوحه دل گوش کن خیمه عشرت مزن بر در م...
ای که بود ملک تو سبع مثانی رقم کلک تو کاشف اسرار حقایق تو یی بلبل بستان دقایق تو یی ملک سخن از تو پر آوازه شد وز نفست جان سخن تازه شد معنی این بیت که مشکل نماست گر ز کرم لطف نمایی ...
سبحان الله چه بارگاه است این عرش مقدس اله است اینک دل کشتگان درین کوی لبیک زنان و ربناگوی اینک جبریل دور و مهجور همچون نفس مسیح رنجور اینک قدم فراخ دامان نه گوی نموده بر گریبان این...
بردیم باز بر سر نظاره دیده را کردیم رام دیده نگاه رمیده را بردیم نام دلبر و کردیم بی قرار این خون آرمیده عمری طپیده را سیلاب غصه ام ز درون جوش می زند من گل کنم ز ساده دلی بام دیده ...
دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت وز هر مویم ز دار دردی آویخت هر موی که آوازه تیغش بشنید همچو مژه در حظیره دیده گریخت
خاکستر منصور تو را باز توان سوخت صد مرتبه زیباتر از آغاز توان سوخت نامرد حریفی ست شکیب ارنه در این بزم از شوق نیازی جگر ناز توان سوخت
ای آنکه دست تربیت آفریدگار نخلی چو نخل همت تو با ثمر نکشت مشاطه سخای تو از زیور قبول یوسف لقا کند طمعی را که هست زشت دزدم به دست حرص ز بس قحط هیزم ست گاهی ستون کعبه و گاهی در کنشت ...
دوش بزمی داشتم فرخنده چون روی نگار غم صراحی درد ساغر غصه ساقی می خمار سونش الماس و ریش سینه در ناز و نیاز نشتر یاس و دل افگار در بوس و کنار ز آسمان گفتی که می بارید آه شعله ریز در ...
نوبهار آمد که مرغان بال و پر گلگون کنند وز نوای ناله هر دم گوش گل پرخون کنند گر سزاوار بهشتم باری ای رضوان مرا در بهشتی بر که آنجا درد دل افزون کنند دیده گر داری بیا سوی گلستان وفا...
وقتست که این طلسم دولاب اساس در گرده و وارهیم از امید و هراس تا کی به عبث سلسله هستی را بندند و گشایند چو قفل وسواس
اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند کفن ز شوق شهیدان عشق پاره کنند به آن رسید که از قدسیان چو دین طلبند به سوی زلف پریشان او اشاره کنند هنوز حسرت دیدار او برند به خاک تمام عمر شهیدانش ...
خورشید مباش بخت ما گو مه باش زندان آن را دو روز گو خرگه باش عمری بر ما که مرغ این نه قفسیم نه بود قفس دو روز هم گو ده باش
در دیده نگه چون ز تو در خون بنشیند از تنگدلی چون مژه بیرون بنشیند بی باد درین دشت غبار ره لیلی برخیزد و در دیده مجنون بنشیند آن کس که فکند از نظر لطف تو ما را چون دیده ما تا مژه در...
رندی که شکسته پنجه شور و شرش بدهند نواله دیگران چون شترش چون دست ندارد همه دستش شده اند ای کاش سرش برند و گردند سرش
دل در آن زلف پریشان رسد و بنشیند همچو اشکی که به دامان رسد و بنشیند کو مروت که سمومی چو درین دشت آید بر سر خاک شهیدان رسد و بنشیند بوی پیراهن یوسف به جهان در تک و پوست خرم آن دم که...
ای طور ز شوق جلوه ات خانه به دوش پروانه پر سوخته حسن تو هوش بی دیده ز رشک سویت آیم وز شوق چون مردمک دیده شوم آینه پوش
بیزارم از آن سینه که از جوش نشیند پوشد کفن شعله و خاموش نشیند بختم شب تاریست که تا صبح قیامت در ماتم خورشید سیه پوش نشیند
ای کرده سپهر در حریم تو رکوع غم نیست اگر کوکب تو کرد رجوع خورشید سپهر دولتی و خورشید گر شام فرو رود کند صبح طلوع
چون صبا جلوه آن زلف گره گیر دهد عقل را ذوق جنون مژده زنجیر دهد ناقه را پا همه بر دیده خونبار آید هجر چون قافله را رخصت شبگیر دهد هر که در عهد جمال تو ز مادر زاید دایه فطرتش از خون ...