شمارهٔ ۱۷
فصیحی هرویچون شعله پرتب است درون و برون ما
تبخاله می زند لب خنجر ز خون ما
بر سر زند وفا و کند بر زمانه ناز
هر لاله ای که بشکفد از بیستون ما
کو گریه ای که خنده شادی چمن چمن
جوشد به جای شعله ز داغ درون ما
زلفی دلم ربوده که در دیده خرد
شد مردمک سیاهی داغ جنون ما
گفتیم بشکفیم دو روزی درین چمن
دیدیم روی عالم و بد شد شگون ما
سر چشمه غمی ست ز فیض عشق
هر زخم تیشه در جگر بیستون ما
