شمارهٔ ۱۴۳
فصیحی هرویناله دردم و خوش بر سر کار آمده ام
از دل چنگ کنون بر لب تار آمده ام
آهم از شعله من باغ دلی آب دهید
که ز دریوزه جانهای فگار آمده ام
گریه ام کز جگر سوخته در دیده ابر
بهر آرایش رخسار بهار آمده ام
نخل نومیدیم و میوه من سوختن ست
اینک اندر جگر شعله به بار آمده ام
نی دل بلبلم و نی لب گل حیرانم
که درین باغ فصیحی به چه کار آ مده ام
