شمارهٔ ۶ - بثالشکوی و مدح بهاءالدین
فصیحی هرویباز عشقم به کین جان برخاست
از سرا پای من فغان برخاست
غم چنانم نشست در دل تنگ
که دویی از میانشان برخاست
این چه طوفان محنت ست که باز
سیل خونم ز دیدگان برخاست
ناله ای راه لب ندیده هنوز
از جهان بانگ الامان برخاست
شعله ای نا کشیده شوق هنوز
دود از ساحت جهان برخاست
ما غریبان خانه سوخته را
آتشی هم ز خانمان برخاست
دشمن جان تلخ کامان شد
آنکه هم از کنار جان برخاست
زیر پهلو چه سود رفتن از آنک
خسک از مغز استخوان برخاست
