شمارهٔ ۳
فصیحی هرویدر مزبله کرمکی سحرگاه
در سینه فکند غلغل آه
فیضی طلبید ازین کهن کاخ
تا لب شودش به شکر گستاخ
ناگه ز فراز فضله ای ریخت
کز یک نفسش به شکر آمیخت
در وجد فتاد و مست و مدهوش
تنگ آمد بر بساطش آغوش
می دید مراد در بر خویش
می کرد سجود اختر خویش
ماییم درین جهان بی نور
این کرم به فضله گشته مسرور
در فضله طبع گشته خس پوش
بر خاطر فیض گل فراموش
در مزبله جهان خزیده
در دامن فضله پا کشیده
ماییم نهال نابرومند
گشته به خیال اره خرسند
از جلوه برگ و بار محروم
خرسند به میوه های معدوم
ماییم درین نشیمن آز
چون کرکس حرص فضله پرداز
