شمارهٔ ۲۷
شاید که به آفرینش خود نازد ایزد که تماشای جمال تو کند

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
شاید که به آفرینش خود نازد ایزد که تماشای جمال تو کند
گفتم که بیاض دوستان را طغرای سواد جان نویسم در مدحت هر رقم که بینم ز اعجاز جهان جهان نویسم خاکی که بر آن رقم فشانم جانداروی آسمان نویسم مشکین رقمی که خود نگارم نامش به یک آستان نوی...
بر گوش دلم زمزمه توبه حرام است این گوش پرستار نوای لب جام است صید تو به منقار وفا برکند از بال هر پرکه نه آن شیفته طره دام است بیهوده میفروز چنین دوزخ کین را کار جگر خسته به یک شعل...
می نوش کنون که ابر رحمت بارست بر هر نفست متاع حسرت بارست گویند که سبحه صیقل دین و دل است خوش باش که این کرشمه با زنارست
غم عشقت به عالم درنگنجد بلی این روح در پیکر نگنجد شهید خنجر شوق تو چندان به خود بالد که در محشر نگنجد
واله جلوه مستانه حسرت نادم یا رب از خلد تو مردود چو کوثر نشوم خاک پای طلبی می رسدم گر گویم گر توام سر ندهی لایق افسر نشوم شمع بزم ادبی ور نبود پرتو تو همچو ظلمتکده کفر منور نشوم دو...
چون عدم از بر عالم برخاست به هم آغوشی ما غم برخاست هر کجا صبح زدم چتر نشاط شام از آن نوحه ماتم برخاست خواب با دیده بختم چو نشست رسم آسایش از آن هم برخاست درد جامم به جهان افشاندند ...
از مرگ گل حیات بی رنگترست این نغمه از آن نغمه کج آهنگترست بر من که چو مردمک به هیچم خرسند از چشم جهانیان جهان تنگترست
دهن زخم چو خندان شود افزون گردد یک دم ار شاد نشینم جگرم خون گردد قامتی دیده ام امروز که بی منت فکر هر چه آید به زبانم همه موزون گردد
داد از این چرخ حشوپرور دون آه ازین دهر سفله طبع لییم برکشید از نیام کین تیغی که به تب لرزه رفت خود از بیم هر که همچون الف قد افرازد زندش همچو لام الف به دو نیم گر همه همچوحاست تاج ...
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را تا همچو ماه اسیر کند آفتاب را آن چشم مست ساقی آشفتگان بس است در شیشه ریز از قدح امشب شراب را کو سنگ بی مروت هجران که بشکند این شیشه های وصل پر از زر ن...
در مزبله کرمکی سحرگاه در سینه فکند غلغل آه فیضی طلبید ازین کهن کاخ تا لب شودش به شکر گستاخ ناگه ز فراز فضله ای ریخت کز یک نفسش به شکر آمیخت در وجد فتاد و مست و مدهوش تنگ آمد بر بسا...
دردم که بهار نیست گلزار مرا هجرم که علاج نیست بیمار مرا پیراهن صبرم که ز دست غم دوست چاکی شده سر نوشت هر تار مرا
به داغی بستم آیین طراوت لاله زاری را به یک ساغر به سر بردم چو گل فصل بهاری را
ساقی بیا و از میم آشفته حال کن مغزم ز ترکتاز طرب پایمال کن ز آن آفتاب منش جرعه ای بریز در جام لطف و بدر غمم را هلال کن خمیازه های مهر به یک جرعه آخرست بیچاره را شکسته سفالی خیال کن...
چه معجزست بهار کرشمه افشان را که از نسیم برافروخت شمع بستان را ز بس فروغ چراغان باغ بتوان دید به جیب باد صبا عطرهای پنهان را کسی که تهمتی بینش ست چون نرگس درون سینه بلبل شمارد افغا...
ای آصف صبا به سلیمان غور گوی نقل مجالس کرم افسانه شماست هرگز ندیده سفره اتان نان و طرفه آنک مهمانسرای حاتم طی خانه شماست جز هیچ هیچ نیست درین انجمن مگر دروازه عدم در کاشانه شماست ا...
کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاست کی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست در زمین سیل خیز دیده گریان ما کی نشست اشکی که چون برخاست طوفان برنخاست صد نسیم آمد ز مصر و بوی پیراهن رسان...
این نسخه که بر شیشه نادان سنگست بر جلوه او ساحت دانش تنگست خلدیست که صد رنگ بود هر برگش وین طرفه که چون درنگری یک رنگست
لب تشنه فتادیم در آن بادیه کانجا از خشک لبی چشمه حیوان گله دارد
منت خدای را که سپهر کمال شد گازرگه آن طراوت فردوس را ضمان در عهد شاه عادل عباس پادشاه از سعی افتخار سلاطین حسین خان گویی نسیم لطف مسیحا دمش سرشت در خاک آن چو آب خضر عمر جاودان دستو...
کارم چو زلف یار پریشان و در هم است صد بحر خفته در جگر و دیده بی نم است یک دیده از برای تماشا کفایتست لیک از برای گریه هزار ار بود کم است با انقلاب دهر چه سازم که درد دوست دیروز ریش...
این روح که شمع مجلس افروز منست فرداست که نه زآن تو نه زآن منست طاسی ست به گرمابه عالم این عمر پر ساختنش بهر تهی ساختنست
بال و پر سوز که تا قوت پروازی هست به مراد دل خود سیر قفس نتوان کرد