شمارهٔ ۳۱ - اخوانیه
ای صبا رو به سوی صاحب ما یک جهانش دعا ز ما برسان آیت سجده ای به خاک درش از جبین نیاز ما برسان ذره ذره غبار آن کو را تحفه جان جدا جدا برسان گو که از تیغ دوست پیغامی به فلان صید مبتل...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
ای صبا رو به سوی صاحب ما یک جهانش دعا ز ما برسان آیت سجده ای به خاک درش از جبین نیاز ما برسان ذره ذره غبار آن کو را تحفه جان جدا جدا برسان گو که از تیغ دوست پیغامی به فلان صید مبتل...
ناله رازی ست که در سینه نهفتن ستم است گوهر گوش بدین نیش نسفتن ستم است خواب نامحرم و در دیده رخش پرده نشین گر همه بر دم تیغ است که خفتن ستم است راز حسن از دم روح القدس آزرده شود سر ...
بر من که چو ابر پایم از دامانست گر برق شوم گرم روی بهتانست کاهل قدمم چنان که گر اشک شوم صد مرحله ام ز دیده تا مژگانست
از آن ترسم که فردای قیامت همین امروز و فردای تو باشد
چشمه ساری کرده جاری در قهستان دماغ فیض ابداع خرد کردش لقب سحر آفرین چشمه ساری لای آن گلگونه رخسار مهر صاف آن آب حیات و درد آن در ثمین چشمه ساری کرده از موج هنر مشاطه وار زلف هستی ر...
هزار گل ز جگر در کنار خنده ماست خزان عافیت ما بهار خنده ماست برون بهشت و درون دوزخست پرهیزید از آن گیاه که در مرغزار خنده ماست هزار شکر که حساد ما نمی دانند که گریه تازه گل نوبهار ...
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست ور یوسف بیندی بر او تاوانست زین پیش در او گر نگهی یافتمی پنداشتمی که سایه مژگانست
مصر عصمت چه دیاری ست که خوبان آنجا صورت خویش در آیینه کس نشناسند
در زمان مظفر لطف اله آنکه آب عدل ازو آمد به جو شاه عباس آنکه از عدلش بریخت ابر رحمت پیش کوثر آبرو این بنا حاجی جلال الدین نهاد تا دهد زین نامه خود شست و شو سال تاریخش چو جستم عقل گ...
باز جانم دوزخ آشام از غم غمخوار تست دیده ام دریای خون از حسرت دیدار تست کعبه را گراد سر بتخانه آرد در طواف کاروان سالار کفر ار حلقه زنار تست سالها بر حال زار خویش خون باید گریست زن...
در بحر جهان که ساحلش افواهست موجش چو طپانچه اجل جانکاهست اطفال اگر شوند غرقه تو مترس این بحر عمیق نیست قد کوتاهست
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند مژه پیش از نگهم سوی تو پرواز کند
به دور شاه عادل شاه عباس جهانگیری که هفت اقلیم شد از صیت فتحش دولت آبادی به امر خان عالی شأن حسین این قصر عشرت شد تمام و گشت تاریخش چه زیبا عشرت آبادی
امشب از دولت دیدار تو عید نظرست دیده را بر سر هر یک مژه رقص دگرست از نگه دیده سبکبال تر آید سویت مژه پنداری بر دیده مشتاق پرست رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب بهر منع نگهی کز مژه ک...
گرد گلت از رشک عرق می بایست ملک خوبی بدین نسق می بایست رویت ورقی ز مصحف خوبی بود بسم اللهی برین ورق می بایست
ز آن خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند
گل باغ وفاداری عرب آن کزین گلشن بجز خاری نچیدی ز بس کو بود مست جان فشانی ز مژگان جای خونش جان چکیدی شهید تیغ دشمن گشت و نوشید طهور کوثر از دست پلیدی اگر نه سحر عشقش دست بستی گل عمر...
ما و من برلب مرغان چمن بسیارست ما چنینیم که هستیم سخن بسیارست کشته بی تیغ شو وبی کفن آ در بر خاک منت تیغ و تمنای کفن بسیارست کو سری لایق فتراک و تنی در خور خاک ورنه میدان غمش را سر...
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست بر اسب نشسته خواجه بس مبهوتیست از پای چهار پایه از تن تخته القصه که خوش مصالح تابوتیست
کاش آن کسان که پرسش بیمار غم کنند چون تیغ بی مضایقه زخمی کرم کنند
نتیجه خلف دهر میرزا قاسم زهی به ذات تو زیبنده نغز کرداری در آن دیار که خلقت صلای مرهم زد به خون طپد دل رنجش ز زخم پیکاری شراب ناب وفا جوشد از دلت به مثل به دست قهرش اگر ز امتحان بی...
عالم ز ما تهی و ز افغان ما پرست شد عندلیب خاک و چمن از نوا پرست در دل نگنجدم غم هجر و امید وصل کاین آینه چو روی بتان از صفا پرست خون ریز و شاد زی که لب تشنگان تو گر از نفس تهی ست و...
دور از تو دلم چو سینه آهستانی ست آتشکده ای کنون گیاهستانی ست هر ذره ز کوی تو چو ماهستانی ست هر لختم چون دیده نگاهستانی ست
فرداست وعده جنت و امروز شد نصیب آری خلاف وعده کریمان چنین کنند