شمارهٔ ۳۷ - در تهنیت نوروز و مدح حسینخان شاملو
مقدم شاهد نوروز مبارک بادا راست چون غره سال شهی و خاقانی بر که بر شاه دگر بر که بر آن بنده شاه کش بود فخر بدین پایه و ننگ از خانی خان جم جاه فلک رتبه حسین آنکه گرفت دولت از خاک درش...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
مقدم شاهد نوروز مبارک بادا راست چون غره سال شهی و خاقانی بر که بر شاه دگر بر که بر آن بنده شاه کش بود فخر بدین پایه و ننگ از خانی خان جم جاه فلک رتبه حسین آنکه گرفت دولت از خاک درش...
ما غریبان را ز ناکامی کنار جان پرست دیده از خون جگر لبریز و دل ز افغان پرست ره نمی یابد اجل هم بر سر بالین ما بس که ماتمخانه ما از غم هجران پرست نیستم آگه که بر دل ناوک شوقم که زد ...
داریم بتی که در بنی آدم نیست از عالم حسن است ازین عالم نیست طوری ست ز پرتو رخش گازرگاه اما طوری که موسیش محرم نیست
بی مروت نیست عشق ار دوست باشد بی وفا روی شیرین در دل خسرو سوی فرهاد بود
ای صبا در شمیم سنبل و گل غوطه زن چون بهار روحانی پس از آن رو سوی دیار کرخ آن به خوبی بهشت را ثانی آسمان وار از طریق نیاز بوسه زن آستان سلطانی ور در آن بارگه دهندت بار اندر آ آن چنا...
بی روی او نظاره ز چشمم برون نشست چون موج غصه بر سر دریای خون نشست می گفت غم چو ناله لب شعله می فشاند کاین نغمه در مصیبت صد ارغنون نشست عقلم به باغ خویش گل خرمی ندید چون شعله رفت و ...
کوته خردی که شرمسار از من نیست طعن سخنم زند که پر روشن نیست ادراک ابوجهل چو ناقص باشد نقصان کلام حضرت ذوالمن نیست
خویش را بر نوک مژگان ستمکاران زدم آن قدر زخمی که دل می خواست در خنجر نبود
ای نسخه کارگاه مانی فهرست کتاب کامرانی چون کعبه سرآمد زمینی چون مهر چراغ آسمانی نی شاهدی و چو شاهد شوخ هر لحظه کرشمه می فشانی بر پیکر تو ز بس لطافت ترسم که کند صفا گرانی فرزند عزیز...
خدایا روزی این خود پرستان ساز جنت را که دوزخ جنت است آتش پرستان محبت را ز هر کنج دل ما صد مراد مرده برخیزد به محشر در خروش آرند چون صور قیامت را دل و چشم من و سودای وصل او معاذالله...
ای آصف جم قدر که حسن گهر تو مشاطه دوشیزه هر معدن و کانست چون آینه دیده تو یکرویی و یکدل کلک تو ندانم ز چه معنی دوزبانست نی نی چو تو یی ضامن ارزاق بد و نیک این واهب روزی دو زبان از ...
ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما وز نام تو داغ دل کوثر لب ما بی نام تو هر نفس که بربندد بار یارب به سلامت نرسد بر لب ما
خاک آن کوی فصیحی ز جبین رنجه مکن از مه و مهر بیاموز جبین سایی را
ساقیا آن قدح نور بیار آن چراغ دل منصور بیار آن شفای تن رنجور بده کیمیای دل معمور بیار جرعه ای در قدح خاور ریز محک حوصله طور بیار سرو نو خاسته خلد تویی روی آراسته حور بیار صاف تر از...
ابر آمد و گلزار ارم ساخت جهان را چون روی گل آراست زمین را و زمان را شد سبز در و دشت بدان سان که نسیمی چون سبز روان سبز کند چوب شبان را هر جا که نهی پا به زمین ریشه دواند زینست که پ...
وفای عهد ز خوبان عهد ما غلط ست نسیم عافیت از گلشن بلا غلط ست کتاب حسن بر استاد عشق خواندم گفت درین میانه همین آیت وفا غلط ست حدیث طور شنیدی به کوی عشق گذر ز ما مپرس که این قصه راست...
از دیده به سوی دوست پیوسته رهی ست هر یک مژه راه کاروان نگهی ست آنجا که شود صبح رخش نورفشان خورشید در آن حریم بخت سیهی ست
ناله های نوگرفتاران غم را لذتی ست ورنه این یک مشت پر مقصود صیادم نبود
ای آن که ز نور صبح چراغت افروخته شد چو از حیا روی افروز چراغ عیش ما را ز آن تازه گیای آشنا روی زآن جوهر آشنا که آمیخت با هر نفسی چو با صبا بوی صد گل چمن دماغ را زوست چون سنبل زلف د...
در مذهب ما هر چه بجز دوست حرامست گر خود همه ذوق طلب اوست حرامست لاف چمن آرایی غم بلبل ما را بی ناله به تن گر همه یک موست حرامست نظاره هر دیده که پرورده به خون نیست ز آن دیده تماشای...
دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت این جام به دست جم سپردیم و گذشت هر نقد نفس که بود درمخزن جان نشمرده به دست غم سپردیم و گذشت
تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود چون تو رفتی گویی این بیچاره خوابی دیده بود
ای آنکه ز نور حق چراغت افروخته شد چو از حیا روی افروز چراغ عیش ما را زآن تازه گیاه آشنا روی زآن جوهر آشنا که آمیخت با هر نفسی چو آشنا روی صد گل چمن دماغ را رست چون سنبل زلف دوست خو...
بی بصر دیده ارباب هوس حیرانست ز آنکه بر دیده تصویر نظر پنهانست در گریبان دری دیده ما روز نخست پنجه غم شده فرموش و کنون مژگانست دیده بگداخته نخل مژه را دادم آب وین زمان میوه سیراب ت...