شمارهٔ ۱۰۵
ای روی ترا ترجمه در دین مصحف وز خال و خطت یافته تزیین مصحف یک نقطه سهو در همه روی تو نیست گویی به خط مصنف است این مصحف

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
ای روی ترا ترجمه در دین مصحف وز خال و خطت یافته تزیین مصحف یک نقطه سهو در همه روی تو نیست گویی به خط مصنف است این مصحف
عشق هر جا دست با غیرت پی پیمان دهد وصل آنجا جان ستاند هجر آنجا جان دهد ما و آسایش معاذالله که صید عشق را آب حیوان در جگر خاصیت پیکان دهد عشق با هر کس بنا سازی بر آید نام وصل در مذا...
ای کرده به خونریز اسیران آهنگ بر خرمن صلح من مزن آتش جنگ مپسند که از خون شهیدان غمت بر تیغ جفای تو شود گوهر رنگ
یاد آن شبها که بزم عیش ما آباد بود شمع ما از بینوایی شرمسار باد بود از لب زخم شهیدان جوش می زد شکر دوست لیک در گوش حریفان ناله و فریاد بود حسن طاعت بین که در محشر شهیدان ترا نامه ا...
با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ بر شاهد آفتاب شد میدان تنگ بنشسته فسردگان این معرکه را در آینه دیده نگه همچون رنگ
شب که جانم خسته از بیم وداع یار بود ناله های خفته در دل بر لبم بیدار بود لخت لخت دل ز مژگان سوی چشمم بازگشت بینوا گویی چو من لب تشنه دیدار بود کاروان گریه گویی از جگر آمد که دوش قط...
آنم که بهار دارد از باغم ننگ هم بوی گریزد از گل من هم رنگ در بادیه ای آمده پایم بر سنگ کآنجا نه شتاب راه دارد نه درنگ
شب همه شب با صبوری ناله ام در جنگ بود هر نگه را دامن لخت دلی در چنگ بود برگ برگ گلشنم در خون حسرت می طپید بانگ بلبل با نوای گل به یک آهنگ بود گلشن از ظلم صبا بشکفت ای بلبل بنال یاد...
گردون که نباشدش به بیداد بدل عالم شود ار لبالب از غم به مثل جز من دگری در خور غم کی یابد گردد مگرش دیده بینش احول
به صبوری بفریبم دل شیدایی را در جگر بند کنم ناله صحرایی را دم ز انکار محبت زدم و بد کردم نه که این باد بریزد گل رسوایی را باغبان خواست که حیران گل و خار شویم بست بر دیده ما راه شنا...
آن دم که شدیم از می هستی سرمست شد ساغر توفیق لبالب ز شکست اعمال نویس راست در طاعت ماست مزدور فرشته ای که در دست چپ است
امشب از شعله آهم جگر غم می سوخت بر من و زندگی من دل ماتم می سوخت
قاصد آورد مرا نامه ای از حضرت دوست گنج باد آورد آن نامه و آن باد مراد نه بدان سان که بود شیوه ارباب مجاز قدری کاغذ پیچیده پر از مد مداد نامه ای نامیه سبزه باغ تحقیق نامه ای نقش طرا...
باز بر اوراق گیتی نقشبندان بهار صفحه گلزار را کردند پرنقش و نگار حله ها بر دوختند از پرده های اعتدال باز خیاطان علوی بر قد لیل و نهار دایگان طبع باز اندر چمن آراستند شاهدان سنبل و ...
دوش از تب پیکرم چون شعله آتش بال بود بر لب خاموشیم مهر ادب تبخال بود رنج و راحت در مزاج درد و درمان می گداخت سونش الماس و ریش دل به یک منوال بود شعله زد شوق و در گوش شهیدان پنیه سو...
امشب که زمانه شد لبالب ز جمال از پرتو حسن شد جهان مالامال در مشرب ارباب هوس گرچه شب است در مذهب عاشقان بود صبح وصال
تا من آتش خانه بودم رسم خاکستر نبود شعله را بدنامی دود دل اخگر نبود دل مدام آواز مرغ آشنایی می شنید چون قفس بشکست جز یک مشت بال و پر نبود العطش می زد جگر غم دوزخش بر لب چکاند پیش ا...
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل ما را نه غم جان بود و نی غم دل ماتمکده ایست کوی عشقت کانجا دل ماتم جان دارد و جان ماتم دل
تا گلستان بود کی پرخار بیدادم نبود گوش گل کی شعله پوش از جوش فریادم نبود شیشه ام در بیستون غلطید و آسیبی ندید سعی شیرین بود اما بخت فرهادم نبود تا در دارالشفای عشق بردم بخت خویش مه...
این فرقه که زد خامه تحقیق رقم صد بحر حقیقت ست در وی مدغم زنهار به نم مباش قانع زین یم کاین دریا را موجه ذاتیست کرم
خوش آن که جوش دیده بیهوده بین نبود نقش ستم در آینه ها خوش نشین نبود ایمن به باغ عصمت خود می چمید حسن در زیر هر مژه نگهی در کمین نبود خوش می گذشت از شکن شانه زلف دوست بر هیچ تار آن ...
گفتم رمزی با تو صریح و مبهم بشنو که کند گوش ترا رشک ارم گر زنده شود دلت بگو شکر نعم ورنه تو اصم باش و مرا گیر ابکم
تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود چون تو رفتی گویی آن بیچاره خوابی دیده بود ارمغان دیده گرد تست اما دیده کو چشمه خونیست اکنون تا تو بودی دیده بود سالها گلچین باغی بود دل اما چه...
در مذهب ما دویی حرامست حرام اینک من و تو دویی کدامست کدام در میکده آن نغمه منصور شنو گاه از دهن شیشه و گاه از لب جام