شمارهٔ ۷
در ناصیه ام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
در ناصیه ام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب
خنده می بینی ولی از گریه دل غافلی خانه ما اندرون ابرست و بیرون آفتاب
تعالی الله نه غارست این جهانیست زمین او ز رفعت آسمانیست عقاب آسمان را گر تواند که اینجا پر زند خوش آشیانیست به هر برجی در آن از روح قدسی خجسته کوکبی صاحب قرانیست ز خدام در این آستا...
ای دیده از فروغ جمال تو لاله زار اندیشه از تصور حسن تو نوبهار قومی که منکرند وجود بهشت را بینند اگر جمال تو گرند شرمسار تیغی کشیده غمزه شوخت که قدسیان خوانند سرنوشت خود اندر وی آشک...
بازم نفس به لجه فیضی شناورست کش کمترین صدف شرف هفت گوهرست خلدی شکفت بر سر هر شاخ گلبنم آری بهار طبع مرا رسم دیگرست فیضی به تازه بر نی کلکم فشانده اند کش بر شکر هما ز مگس جان فشان ت...
از روز سیاهم شب هجران گله دارد وز صبحدمم شام غریبان گله دارد لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجا از خشک لبی چشمه حیوان گله دارد در دامن هستی به فغان آمده پایم مسکین مگر از تنگی دامان ...
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند سر تا پایم ولوله آغاز کنند همچون سپه شکسته اول منزل یک یک سوی کوی دوست پرواز کنند
ما بت نه ز اندیشه معبود شکستیم آرایش بتخانه ما بود شکستیم هر لخت جگر طاقت صد داغ دگر داشت قفل در رسوایی خود زود شکستیم
غمش به تازه ندانم چه مدعا دارد که فکر مرهم بهبود زخم ما دارد چکیده دل دردست آسمان در کین به زخم ما چو رسد شربت دوا دارد کدام صورت زشت اندرین بهشت آمد که باز آینه ام شکوه از صفا دار...
این کج نظران به گلشنی رو نکنند تا همچو گلش رخنه شش سو نکنند آغوش مشام بر گلی نگشایند کش چون گل آفتاب بی بو نکنند
روشنگری آینه دل کردیم وآنگاه به روی تو مقابل کردیم عکس رخ تو جدا نگشت از رخ تو ما بیهده سعیهای باطل کردیم
بر خرمنم طلیعه برقی گذار کرد از شعله مو به موی مرا مایه دار کرد اقبال دیده بین که ز مصر وصال دوست بر هر نگاه حسرت دیدار بار کرد شوخی نگر که شعله یک لاله زار داغ از ما گرفت و بر جگر...
عشقت صنما دل مشوش خواهد از دیده به جای آب آتش خواهد گو غم شبخون آر بر آن بوالهوسی کو روی تو بیند و دل خوش خواهد
ما توأمیم با گل رعنا در این چمن از خون پریم و رنگ به بیرون نمی دهیم
رفت صد عید و نسیمی یاد باغ ما نکرد شعله ای هرگز مبارک باد داغ ما نکرد تلخ کامی بین که ما مخمور و صاف خرمی خشک شد در شیشه و یاد ایاغ ما نکرد چون خزان کردیم صد گلشن تهی از رنگ و بو ن...
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد خاکش نفس مسیح بر باد دهد رضوان اگر این بهشت را دریابد آن جنت کهنه را به شداد دهد
گر گل نصیحتت نپذیرد در این چمن باری به ناله ای مدد عندلیب کن
حسن پیرایه دکان هوس نتوان کرد شعله طور چراغ دل خس نتوان کرد طوطیان گر لب دریوزه به حسرت بستند شکرستان همه در کام مگس نتوان کرد چون حیا پرده نشین شو که گل خوبی را دست فرسود نگاه همه...
آن ساقی گلچهره که می می پیمود میر مجلس دوش هم آغوشش بود تا صبح پسین عبادتی می کردند آن یک به رکوع بود و آن یک به سجود
رنگ جسمانی ست بر سیمای ابر نوبهار ورنه خون بایست بر خاک شهیدان ریختن
دیده هرگز خویشتن را صید شهبازی نکرد بال بر هم زد تمام عمر و پروازی نکرد لاف اقبال کلیدی زد زبانم سالها لیک هرگز فتح قفل مخزن رازی نکرد دوش غم را لذت انجام در آغاز بود عقل کانجا می ...
گر جانت درین بادیه بی آب بود در تشنه لبی چو شعله در تاب بود زنهار مخور فریب عادت کانجا دریا تشنه سراب سیراب بود
بر دو عالم دامن همت توان افشاند لیک همت آزاده را ننگ ست دامان داشتن
سالها دیده ما را مژه دربانی کرد آخرش برد و سراپرده حیرانی کرد سینه بی جگر از زخم تو پهلو دزدید حیرتش آمد و ناسور پشیمانی کرد گنج دردی به تماشای دلم آمد و دوش این مصیبت کده را واله ...