شمارهٔ ۷۶
شوخی که گلش بهار امید بود با تنباکوش الفت جاوید بود هم عارض خورشید بپوشد از ناز ز آن ابر که خانه زاد خورشید بود

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
شوخی که گلش بهار امید بود با تنباکوش الفت جاوید بود هم عارض خورشید بپوشد از ناز ز آن ابر که خانه زاد خورشید بود
چون نعش من برند برون از سرای من محنت برهنه پای دود از قفای من
عشق هر ساعت شبیخون بر دل ریش آورد چون نیابد دل شبیخون بر سر خویش آورد زلفش آیین کرم داند که چون مهمان رسد هر چه دارد از متاع کفر و دین پیش آورد همت مفلس نواز ناز بین کز مردمی هر زم...
هجر تو و دیده آتش و موم بود چشمی که ترا ندیده آن شوم بود ای قبله دیده دیده خود کافر نیست کز قبله خود همیشه محروم بود
شهید عشق تو را راه کعبه مقصود کسی نشان ندهد جز سر بریده او
دیده امشب ره نظاره به پایان آورد به صد افسون نگهی تا سر مژگان آورد راه آباد بسی بود ولی غمزه دوست به لب کوثرم از راه بیابان آورد داد سرمایه به تاراج دل و آخر کار خبر یوسف گم گشته ب...
دوشت گویا دل به خروش آمده بود وز ساغر درد جرعه نوش آمده بود کز غصه سپهر خاک بر سر می کرد خون در تن قدرسیان به جوش آمده بود
ای دل از آن دهن طمع خام می کنی خود را برای هیچ چه بدنام می کنی
خطت هر دم جهانی از تجلی رایگان گیرد به هر سو بگذرد ملکی ز حسن جاودان گیرد شکنج دام ز آن سان دلفریب صید شد کز غم فروریزد پر وبالش چو نام آشیان گیرد سجود عشق برخود فرض کردم تا جبین د...
تیغت که به سوی مو هراسان برود چون ناله همه راه خروشان برود در هر بن موی گم کند راه ای کاش بر جاده زه گریبان برود
ای که درد دل خونین کفنی می شنوی خبر از درد نداری سخنی می شنوی غم رسوایی خود آن قدرم نیست که تو طعن خلقی ز برای چو منی می شنوی
باز عشق آمد که آراید گلستان مرا سازد از خون جگر شاداب بستان مرا باز عشق آمد که از فیض نشاط گریه ای چون کنار گل کند پرخنده دامان مرا باز عشق آمد که دربستان کفر زلف دوست شبنم رخساره ...
آن شوخ که عارض از می حسن افروخت هر موی مرا ناله به رنگی آموخت از سوختنم نیست خبردار آری عالم سوزد برق و نداند که چه سوخت
خنده می بینی ولی از گریه دل غافلی خانه ما اندرون ابرست و بیرون آفتاب
ترا ای نور چشم دشمن و دوست ز چشم دوربین ما خبر نیست اگر شد مضطرب شمع مرادت گناه این نسیم مختصر نیست دلم پروانه ای مست ست اما به گرد شمع کس گستاخ پر نیست نسیمم می پرستد بوی گل لیک چ...
ساقی بیار باده که نوروز اکبرست رنگ بهار تازه تر از روی دلبرست هر چند کیمیای چمن خنده گل ست مگذار داغ لاله که کبریت احمرست هر قطره خون که از نفس بلبلان چکد بر خاک نا رسیده گلی تازه ...
گرت خراب کند عشق تا ز سر سازد بگو که تا بتواند خراب تر سازد کرم نگر که فرستد هزار سیل جگر چو دیده یک مژه خواهد ز اشک تر سازد نه دیده سیر شود از تو و نه دل خرسند چه چشمه ای تو که آب...
چون در جگرت ناوک غم بند شود مگذار که دل به ناله خرسند شود دریا دریا ز دیده آتش می ریز کان خشک نهال ازین برومند شود
حدیث شوخ لعلت نازک افگارش کنم ترسم مگر آهسته آن لب را تبسم وار بگشایی
نشیه ی شوق کی از ساغر عشرت خیزد این نسیم ست که از گلشن محنت خیزد هر زمینی که بر آن پای نهم روز وداع تا دم محشر از آن آتش حسرت خیزد بخت ناساز به حدی ست که گر افروزم آتش عشرت از آن د...
آن شب که می از لبت شکرنوش شود کاش آن شب را صبح فراموش شود نی نی گرهی ز زلف پرخم بگشای تا صبح به صد هوس سیه پوش شود
ز خود کنار همه عمر می توان کردن به این امید که شاید تو در میان آیی
ز خواب آن چشم شهلا برنخیزد که از هر گوشه غوغا برنخیزد قیامت سوزد از سوز دل من مگر این کشته فردا برنخیزد جهانسوز آتشی را دل سپندست کزو جز دود سودا برنخیزد نیابد در دل امیدی که حسرت ...
هرگز چشمم به روی او وانشود کز موج نگاه دیده دریا نشود همچون مژه زیاده در دیده خلد گر نیم نگه صرف تماشا نشود