شمارهٔ ۱۲۴
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم
باز دل آوازه زلف پریشانی شنید قالب فرسوده غم مژده جانی شنید زورق چشمم به خون غرق ست و می رقصد ز ذوق باز گویی مژده آشوب طوفانی شنید عشق در رگهای جان رقص نشاط از سر گرفت شعله شوخی نو...
رفتم که ز زلفت خردی وام کنم دل را به فسون عافیت رام کنم زآتشکده واسوزم و خلدش خوانم وز شعله برنجم و گلشن وام کنم
ای دل نشاط صرف کن و غم نگاه دار داغی که بسپریم ز مرهم نگاه دار از آه و ناله هر چه بود در حرم بهل اشکی به یادگاری زمزم نگاه دار یک لاله وار داغ دل ار افتدت به دست شاداب خو به غم کن ...
آنم که به غم مصاحب دیرینم بر چهره عیش دوستداران چینم بیهوده کارخانه تکوینم همچون پل رودخانه قزوینم
تا نفس داری سراغ کوی آن مه پاره گیر و آن در و دیوار را چون دیده در نظاره گیر رنگ عصمت مشکن و با خویش هم زانو مشو یوسف من یک گریبان دگر هم پاره گیر دیده گر گستاخ در باغ تماشا بشکفد ...
خوش آن که در آن حریم می بود رهم هجر آمد و بنشاند به خاک سیهم اکنون بی تو که جان به قربانت باد خون جگرست جلوه گاه نگهم
گر آگهی ز دوق طلب تشنه لب بمیر گیرم که جمله دوست شوی در طلب بمیر شو محو آفتاب سرا پای همچو روز ور طاقت نظاره نداری چو شب بمیر دم درکش و ز حیرت خاموش گیر پند در سینه گو نفس به تمنای...
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم چون دیده تسلی به نگاهی نشوم آن شعله شوقم که ز پا ننشینم تا در جگری طعمه آهی نشوم
گرت بود جگری سوختن ز داغ آموز ورت هوای شکفتن بود ز باغ آموز چو روزگار شود تیره بر تو روشن شو طریق ما ز گهرهای شب چراغ آموز به نکهتی ز گلستان دهر خرم باش تو کیمیای قناعت هم از دماغ ...
ما نقش هوس ز لوح هستی شستیم وز خون رخ آرزوپرستی شستیم ما روز ازل نشان آسوده دلی از چهره به گریه های مستی شستیم
عشق کرم آموز در آمد ز در ما صد قافله غم ریخت ز دل بر جگر ما کاهل نظری بین که به صد جذب تجلی هرگز نرسد تا سر مژگان نظر ما ما ناله فروشان جرس محمل دردیم جز ناله کسی نیست رفیق سفر ما ...
پروانه که از بادیه هجر برست در بال و پر آتش زد و فارغ بنشست غافل که هنوز تا سر کوی فراغ صد بادیه خونخوارتر از هجران هست
غمهای مرده در دل ما زنده کرد هجر گویا شب فراق تو روز قیامت است
شب محمد مومن آن اخوالصفا آنکه راه دوستی بی ما زمانی نسپرد هر چه قسمت روزی ما کرد فضل ایزدی خواست تا همچون لب شکرش یکایک بشمرد گفت دوش از جمله فرزندی کرامت کرده است کش رخ از مرآت دل...
هین که صبا برفکند زلف ز رخسار یار وز دل شب جلوه کرد صبح پسین آشکار شوق جمالی مگر رهزن دل شد که باز خواب فراموش کرد دیده شب زنده دار عشق چو در دیده ای سرمه حیرت کشد بر نظرش کی شود خ...
چون عشق آشنای تو شد از خرد گریز شکرانه کرامت نیکان ز بد گریز ای غنچه مذهب دلم ار داری از بهار تن چون نسیم پای کن و تا ابد گریز وا افت موج وار چو طوفان غم شود هر گاه ابر عافیتی برق ...
یک چند درین رسته پریشان گشتیم گفتیم گران شویم ارزان گشتیم در طالع ما کساد بازاری بود آیینه فروش شهر کوران گشتیم
هرگز مباش آتش سوزان سپند باش خود را بسوز و دفع هزاران گزند باش چون شعله سرمکش که برآرند از تو دود شو خاک راه و در دو جهان سربلند باش آزاده زی و صید غزالان درد را چون طره نگار سراسر...
چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم گر تنگدل آمدیم خندان رفتیم دیدیم که دوست خوشدل از دوری ماست صد مرحله زآن جانب حرمان رفتیم
تا توانی در ترازوی هوس بی سنگ باش چون گل آزادگی بیزار از آب و رنگ باش حسن اگر در دیده چون نازت دهد جا پا منه خوش نشین ناله های زار چون آهنگ باش چون خزان آید در دل چون گل از شش سوگش...
با دوست به گل گشت گلستان رفتیم وز چشم بد زمانه پنهان رفتیم اما چو مسافران یعقوب آخر با یوسف گم گشته به کنعان رفتیم
من که افسرده ترم از نفس مرغ خموش کی رسد در چمن حسن توام لاف خروش جان گر از بهر نثارت نفرستم چه کنم گل مفلس چه کند گر نشود عطرفروش چه بهشت ست محبت که درو می گردند گریه زخم من و خنده...
ترک غم آن نگار دلجو کردیم چون شعله به هرزه سوختن خو کردیم چون جان و تن و دیده و دل آنجا ماند ما بیهده ترک آن سر کوه کردیم