شمارهٔ ۱۳۴
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش در فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیست در خم نشین و خرقه ز لای شراب پوش آب حیات باش ولیکن ز بیم خضر بر روی خویش پرده ز موج...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش در فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیست در خم نشین و خرقه ز لای شراب پوش آب حیات باش ولیکن ز بیم خضر بر روی خویش پرده ز موج...
یک چند گل گلشن مقصود شدیم یک چند در آتشکده ها دود شدیم دیدیم که اینها همه هیچست آخر همت بگماشتیم و نابود شدیم
تاب خورشید رخت از تب فزونتر بود دوش آتشم چون شمع جای خاک بر سر بود دوش از عرق می ریخت شبنم بر رخ گلهای حسن عید آب خضر با نوروز کوثر بود دوش آن تنی کز ناز تاب بار رعنایی نداشت آه کز...
امشب که ز باغ حسن صد گل چیدیم یک دم به مراد خود چو گل خندیدیم صد شکر که از پس هزاران شب غم یک صبح نشاط و روز عشرت دیدیم
متاع اشک گر آتش بود برو بفروش وگرنه از مژه بستان برو به جو بفروش چو کاروان هوس دررسد ز راه حرم بگیر ذلت و صد چشمه آبرو بفروش برهنه شو چو گل داغ و از خزان مندیش به هر بها که ستانند ...
در کار تو آه آتشینی داریم وز ساغر مهر زهر کینی داریم تو شمع شو و بزم کسان روشن کن ما نذر تو باید آستینی داریم
ز پا افکند ما را آرزوی سرو بالایش اجل گر دست ما گیرد سر افشانیم در پایش مرا دوزخ سزاوارست اما دیده راحت که من با عشق او خو دارم و او با تماشایش به نوعی بگذرد آن تند خو گرم عتاب از ...
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم وز برق غم انتقام کاهی بکشیم امروز بنالیم مبادا فردا هجران ندهد امان که آهی بکشیم
از پی رفع خمار دل غم پرور خویش همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ زخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش جگر تشنه که از شعله مبادا سیراب نوحه تا چند کند...
کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم صد دریا را جرعه یک کام کنیم مغرب جوییم و رو به مشرق برویم چون صبح دمد تصور شام کنیم
از خون کشتگان شکفد لاله زار عشق باشد خزان عمر شهیدان بهار عشق آه این چه آتش ست که از ذوق سوختن روید چو خار خشک گل از مرغزار عشق از عشق جان لبالب و شوق گرسنه چشم مست ست همچنان ز می ...
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم و آن نازک گوش را جراحت نکنیم باز آی که لب ز شکوه بستیم چنان کز عافیت خلد شکایت نکنیم
پامال ترکتاز خزان شد بهار ما ای تیره روز ما و سیه روزگار ما از تیره روزگاری ما ره نمی برد دست سحر به دامن شبهای تار ما بر خلق عید خویش مبارک که دهر خواند تاریخ فوت غصه ز لوح مزار م...
سوی در پادشاه کز طور بهست رفتی تو و سامری به جای تو نشست ای واله ایمن این سفر دور کشید باز آ که شدند قوم گوساله پرست
سینه بگدازم و دل خون کنم و جان سوزم شعله شوقم و خاصیت من بسیار است
رسید مژده که خورشید آسمان جلال بر آن سرست کزین ذره آسمان سازد ز کلبه ای که همی توامان زندان ست سحاب مکرمتش باغ و بوستان سازد به خاک غمکده ای آب لطف آمیزد مفرح طربی بهر جسم و جان سا...
همای عشق کشد چون در آشیانه صفیر خروش مرغ دلم بگذرد ز چرخ اثیر شکسته بال دلم مرغ عافیت خصمی ست که در قفس به نشاط ست و در چمن دلگیر شکارگاه محبت غریب صید گهی ست که در کمند به رقص آید...
می آید از سیر جگر آهم گلستان در بغل یاس و تمنا در نفس امید و حرمان در بغل ز آن سان که طفلان چمن دزدند گل از باغبان آهم کند گلهای داغ از سینه پنهان در بغل زین پیشتر گل می فشاند از خ...
ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم برخیز که طره طرب شانه کنیم فرداست که عمر ما شده ملک اجل امروز بیا که وقف میخانه کنیم
گرد افغانم ز دامان جرس افتاده ام از حریم محمل امید پس افتاده ام ناله ام از بس گرانبار غمم ماندم به جای ورنه عمری شد که در راه نفس افتاده ام سالها کردم به پای عقل طی راه عشق چون نکو...
بحریم درین راه همه تن پاییم ابریم و به پای اشک ره پیماییم موجیم و ز آسیب گرانجانی خویش عمریست که ته نشین این دریاییم
دردم و نوش مراد از نیش نشتر خورده ام خضرم و آب حیات از نوک خنجر خورده ام دایه ام عشق ست اگر آتش مزاجم باک نیست گرچه از خاکم ولیکن شیر آذر خورده ام
ماییم که جان در گرو صهباییم بی باده چو باد خاک می پیماییم ما را گویند باده تنها چه خوری توفیق رفیق ماست کی تنهاییم
ناله دردم و خوش بر سر کار آمده ام از دل چنگ کنون بر لب تار آمده ام آهم از شعله من باغ دلی آب دهید که ز دریوزه جانهای فگار آمده ام گریه ام کز جگر سوخته در دیده ابر بهر آرایش رخسار ب...