شمارهٔ ۱۷۷
باز در دل شعله های آفتاب افکنده ایم طرح آبادی درین دیر خراب افکنده ایم زوربازوی طلب بین کاندرین نخجیرگاه بارها خقاش را بر آفتاب افکنده ایم جلوه حسرت دل از ما برد ورنه صد سحر فرش ای...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
باز در دل شعله های آفتاب افکنده ایم طرح آبادی درین دیر خراب افکنده ایم زوربازوی طلب بین کاندرین نخجیرگاه بارها خقاش را بر آفتاب افکنده ایم جلوه حسرت دل از ما برد ورنه صد سحر فرش ای...
وقت غم خوش کآتش از باغ و بهارش چیده ایم یک گلستان داغ از هر نوک خارش چیده ایم یک تبسم غنچه امید ما نوبر نکرد گویی از گلزار پیش از نوبهارش چیده ایم قیمت دشت محبت را فرامش چون کنیم م...
عمریست تا به درد محبت فسانه ایم چون سایه ز آفتاب طرب بر کرانه ایم چون زلف بس که مست پریشانی خودیم در بند یک خرام نسیم بهانه ایم بر مصر دام و شهر قفس کم گذشته ایم ما مرغ روستایی این...
باز دل در موج تبخال از تب حرمان کیست لخت لختش در خروش از شعله هجران کیست جان ما خود بال افشان از پی محمل برفت یا رب این مسکین که می سوزد فراقش جان کیست سرگران گر بر مزار کشتگان بگذ...
امشب که چو صبح وصل عشرت لقب است شب نیست که هندوی فرشته نسب است از پرتو ماه حسن این کشور نور با آن که سراسر آفتابست شب است
باز هر شب دل به تنگ از ناله زار خودست سینه ام درمانده آه شرربار خودست دوستان بر بستر مرگم خراب افکند باز نرگس مستی که خود پیوسته بیمار خودست
رسید از حضرت سیفا کتابی کتابی نه که بحری پرگهر بود کتابی نه که پر ماه آسمانی که در وی هر شکن کق قمر بود پی عرض رموز آشنایی ز هر حرفش سطرلاب دگر بود کتابی نه همایون فر همایی که عنقا...
سفیده دم که مسافر شدم ز ملک هرا چو شب به همرهی کاروان بخت سیاه ز دوستان دو سه تن بهر خیر باد رفیق چو بحر غم همه لبریز موج ناله و آه یکی به نوحه طرازی که کاشکی پس ازین سیاه پوش نشین...
کو عشق خانه سوز که ما بلهوس نه ایم ما شعله ایم و هم نسب خار و خس نه ایم ما زنده ایم زنده به سوز درون خویش چون آب و خاک زنده به جان نفس نه ایم در بند و دام تا نفسی هست می طپیم ما مر...
روزگاری شد که ما زین بخت وارون می تپیم همچو زخم دل گریبان چاک در خون می تپیم دیده عشقیم و ما را طالع نظاره نیست سال ها در انتظار یک شبیخون می تپیم موجه دریای خونابیم دور از زلف دوس...
در مزاج درد خود ذوق مداوا سوختیم نسخه اعجاز در دست مسیحا سوختیم باد دامان تب امشب آتش ما تیز کرد کز تف مژگان متاع هفت دریا سوختیم مشرب پروانه ما را از گرانجانی رهاند هر کجا دیدیم ش...
کی مسیحا داشت در بار آنچه ما می خواستیم عافیت بودش متاع و ما بلا می خواستیم اشک ریزان تا در دارالشفا رفتیم دوش نی دوای درد درد بی دوا می خواستیم برد موسی بهر آمین گفتنم همره به طور...
از عمر دمی را به غمی باز نبستیم یک پرده آهنگ برین ساز نبستیم ما ساده نوایان بهشتیم چو بلبل مرغوله بیهوده بر آواز نبستیم در دام فتادیم صد افسوس کز آن پس بر بال و پر خود پر پرواز نبس...
لب زخمیم و افغان را پرستیم دم شمشیر عریان را پرستیم گل از بلبل همین بس دولت ما که دیوار گلستان را پرستیم ز ما یوسف پرستیدن ادب نیست بیا تا خاک کنعان را پرستیم پریشان زاده چون زلفیم...
در خلوت غم چند گهی خام نشستیم در سینه زخم آمده گمنام نشستیم دیدیم که ساقی سر رسوایی ما داشت از شیشه برون آمده در جام نشستیم دوران سر آشفتگی خاطر ما داشت آشفته تر از زلف دلارام نشست...
ما بت نه زاندیشه معبود شکستیم آرایش بتخانه ما بود شکستیم در ماتم گوش شنوا تار بریدیم صد زمزمه در زیر لب عود شکستیم خاکستر ما شعله فروش است درین دیر ما نیش زیان در جگر سود شکستیم عش...
ما دو عالم را ز موج غم خراب انگاشتیم این دو دریای مصیبت را سراب انگاشتیم چون درین ره آب حیوان کار آتش می کند آتشی هر گام نوشیدیم و آب انگاشتیم این کهن افسانه ما هیچ پایانی نداشت لب...
شب که بر آن آفتاب راه گرفتیم در قصب دیده نور ماه گرفتیم هر چه به بینش ز دیده دور فگندیم صد مژه دادیم و یک نگاه گرفتیم هر چه نفس سرنوشت سینه ما بود جمله به بازار برده آه گرفتیم کوکب...
باز دل بر در غم طرح محبت انداخت بر سر شعله چو خس رخت اقامت انداخت ای سگ دوست به جانت که چو غم جانم خورد استخوانم را در دوزخ حسرت انداخت ریسمان نفسم را غم ایام گسیخت دلو عمرم به ته ...
دیشب ز دلم شعله آهی برخاست وز دود دلم روز سیاهی برخاست تو ابری و ما گیاه تشنه جگریم کی ابر به کینه گیاهی برخاست
منم که ناز تو آرایش دکان منست منم که غمزه ات آتش زن روان منست هزار بار به تیغ تغافلم کشتی هنوز ناز تو سرگرم امتحان منست حدیث شوق من سرایت ای قاصد که در جهان زند آتش گر از زبان منست...
ای دل غذای روح ازین خاکدان مخواه طوفان درین تنور مهیاست نان مخواه گر خانه زاد درد دلی از دوا گریز ور خوش نشین پنجه گرگی شبان مخواه در نوش نیش غرقه شو و کام دل مجوی در کام تیغ غوطه ...
هزار حیف که شیخ زمان حبیب الله همان که بود ز روحانیان قدس مرید همان سحاب که گر هیچ فیض بخش شدی درین چمن گل خورشید می دمید از بید همان بهار که بی رشح فیض تربیتش گیاه توفیق از هیچ گل...
شب که ما تو سن بیهوده روی پی کردیم صد بیابان سرشک از مژه ای طی کردیم عشق می خواست قدح در خور خمیازه خویش ز اشک حسرت مژه واری به فسون می کردیم در ره ناله ما کوس هوس داشت کمین ما نها...