بخش ۱
شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژ
۱۴ شعر از ابوالقاسم فردوسی
شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژ
منیژه خبر یافت از کاروان یکایک بشهر اندر آمد دوان برهنه نوان دخت افراسیاب بر رستم آمد دو دیده پر آب برو آفرین کرد و پرسید و گفت همی به آستین خون مژگان برفت که برخوردی از جان وز گنج
بدانگه که رستم ببربر گره برافگند و زد بر گره بر زره بشد پیش یزدان خورشید و ماه بیامد بدو کرد پشت و پناه همی گفت چشم بدان کور باد بدین کار بیژن مرا زور باد بگردان بفرمود تا همچنین ب
برفتند با رستم آن هفت گرد بنه اشکش تیزهش را سپرد عنانها فگندند بر پیش زین کشیدند یکسر همه تیغ کین بشد تا بدرگاه افراسیاب بهنگام سستی و آرام و خواب برآمد ز ناگه ده و دار و گیر درخشی
چو خورشید سر برزد از کوهسار سواران توران ببستند بار بتوفید شهر و برآمد خروش تو گفتی همی کر کند نعره گوش بدرگاه افراسیاب آمدند کمربستگان بر درش صف زدند همه یکسره جنگ را ساخته دل از
چو آگاهی آمد بشاه دلیر که از بیشه پیروز برگشت شیر چو بیژن شد از بند و زندان رها ز بند بداندیش نراژدها سپاهی ز توران بهم برشکست همه لشکر دشمنان کرد پست بشادی به پیش جهان آفرین بمالی