بخش ۷ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدچو آمد بر شاه کهترنواز
نوان پیش او رفت و بردش نماز
ستایش کنان پیش خسرو دوید
که مهر و ستایش مر او را سزید
برآورد سر آفرین کرد و گفت
مبادت جز از بخت پیروز جفت
چو هرمزد بادت بدین پایگاه
چو بهمن نگهبان فرخ کلاه
همه ساله اردیبهشت هژیر
نگهبان تو با هش و رای پیر
چو شهریورت باد پیروزگر
بنام بزرگی و فر و هنر
سفندارمذ پاسبان تو باد
خرد جان روشن روان تو باد
چو خردادت از یاوران بر دهاد
ز مرداد باش از بر و بوم شاد
در هر بدی بر تو بسته بواد
دیت آذر افروز و فرخنده روز
تو شادان و تاج تو گیتی فروز
چو این آفرین کرد رستم بپای
بپرسید و کردش بر خویش جای
که از جان تو دور بادا بدی
بدین پر هنر جان بیدار خویش
درستند ازیشان چه داری پیام
ببخت تو هر سه درستند و شاد
که گودرز و طوس و گوان را بخواه
بگسترد و شد گلستان چون چراغ
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
برو گونه گون خوشه های گهر
عقیق و زمرد همه برگ و بار
فروهشته از تاج چون گوشوار
همه بر سران افسر از گوهرا
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
فروزنده عود و خروشنده چنگ
همه دل پر از شادی و می بدست
رخان ارغوانی و نابوده مست
که ای نیک پیوند و به روزگار
ز هر بد توی پیش ایران سپر
چه درگاه ایران چه پیش کیان
به آسانی و رنج و سود و زیان
میان بسته دارند پیشم بپای
ز هر بد سپر بود در پیش من
چنین غم بدین دوده نامد بنیز
غم و درد فرزند برتر ز چیز
بدین کار گر تو ببندی میان
که او را ز توران بد آمد بروی
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج
ببر هرچ باید مدار این برنج
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید
زمین را ببوسید و دم درکشید
برو آفرین کرد کای نیک نام
چو خورشید هر جای گسترده کام
ز تو دور بادا دو چشم نیاز
توی بر جهان شاه و سالار و کی
که چون تو ندیدست یک شاه گاه
نه تابنده خروشید و گردنده ماه
بدان را ز نیکان تو کردی جدا
تو داری بافسون و بند اژدها
مرامادر از بهر رنج تو زاد
تو باید که باشی بآرام و شاد
بران ره روم کم بفرمود شاه
و نیز از پی گیو اگر بر سرم
برآرم ببخت تو این کار کرد
سپهبد نخواهم نه مردان مرد
نه هنگام گرزست و روز نهیب
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
همی خواندند از جهان آفرین