بخش ۸ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدگهار گهانی بدان جایگاه
گوی شیرفش با درفش سیاه
برآشفت چون ترگ رستم بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت من کین ترکان چین
بخواهم ز سگزی برین دشت کین
برانگیخت اسپ از میان سپاه
بیامد بر پیلتن کینه خواه
ز نزدیک چون ترگ رستم بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
بدل گفت پیکار با ژنده پیل
چو غوطه است خوردن بدریای نیل
گریزی بهنگام با سر بجای
به از رزم جستن بنام و برای
گریزان بیامد سوی قلبگاه
برو بر نظاره ز هر سو سپاه
همی تاخت رستم پس او چو گرد
زمین لعل گشت و هوا لاژورد
که بشنید آواز گودرز و طوس
چه نیکو بود هر که خود را شناخت
چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت
که هان چاره گور کن گر کفن
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
که بر شاخ او بر زند باد سخت
بدیدند گردان که رستم چه کرد
چپ و راست برخاست گرد نبرد
بیامد سرافراز گودرز و طوس
چو پیروز شد گرد لشکر پناه
بفرمود رستم کز ایران سوار
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج
همان یاره و سنج و آن طوق و تاج
از ایران بیامد همی صد سوار
که یکسر ببندند کین را میان
بجان و سر شاه و خورشید و ماه
که پیروزی آورد بر دشت کین
که گر نامداران ز ایران سپاه
سرش را ز تن برکنم در زمان
بدانست لشکر که او شیرخوست
تهمتن بپیش اندرون حمله برد
همی خون چکانید بر چرخ ماه
چنان شد که کس روی هامون ندید
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
هوا گشت چون روی زنگی سیاه
همه مرز تن بود و خفتان و خود
تنان را همی داد سرها درود
بسی نامدار از پی نام و ننگ
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج
همان یاره و افسر و طوق و تاج
که او در جهان شهریار نوست
که چون او بگیتی سرافراز شاه
نبود و ندیدست خورشید و ماه
شما را چه کارست با تاج زر
بدین زور و این کوشش و این هنر
که تاج و نگین بهر دیگر کسست
چه منشور و شنگل چه خاقان چین
و گرنه من این خاک آوردگاه
مه ایران مه آن شاه و آن انجمن
تو سگزی که از هر کسی بتری
چو باد خزان برجهد بر درخت
نبیند چنان رزم جنگی بخواب
برو با کمان وز سواری دویست
بگیو آن زمان گفت برکش سپاه
برین دشت زین بیش دشمن مخواه
نه هنگام آرام و آسایش است
نه نیز از در رای و آرایش است
برو با دلیران سوی دست راست
نگه کن که پیران و هومان کجاست
که ترسم که رخشم شد از کار سیر
یکی لشکرست این چو مور و ملخ
تو با پیل و با پیلبانان مچخ
ز شگنان و چین هدیه نو بریم
و زان جایگه برخروشید و گفت
که با روم و چین اهرمن باد جفت
همه زار و با درد غمخوارگان
شما را سر از رزم من سیر نیست
مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست
برانگیخت رخش و برآمد خروش
بهر سو که خام اندر انداختی
هرانگه که او مهتری را ز زین
بدین رزمگه بر سرافراز طوس
بابر اندر افراختی بوق و کوس
ببستی از ایران کسی دست اوی
ز هامون نهادی سوی کوه روی