بخش ۱۱ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدوز آن سوی گنگ اندر افراسیاب
به رخشنده روز و به هنگام خواب
همی گفت با هرکه بد کاردان
بزرگان بیدار و بسیاردان
که اکنون که دشمن به بالین رسید
به گنگ اندرون چون توان آرمید
همه برگشادند گویا زبان
که اکنون که نزدیک شد بد گمان
جز از جنگ چیزی نبینیم راه
زبونی نه خوبست چندین سپاه
بگفتند وز پیش برخاستند
همه شب همی لشکر آراستند
سپیده دمان گاه بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی به هامون بیامد ز گنگ
که بر مور و بر پشه شد راه تنگ
همی لشکر آمد سه روز و سه شب
فزون گشت مردم ز مور و ملخ
ز دریا برآمد به خورشید تف
به قلب اندر افراسیاب و ردان
وز این روی کیخسرو از قلبگاه
همی داشت چون کوه پشت سپاه
چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد
چو گرگین میلاد و رهام شیر
که با جنگ هر جنگیی پای داشت
که پشت و نگهبان هر مرز بود
زمین کان آهن شد از میخ نعل
همه آب دریا شد از خون لعل
به سر بر ز گرد سیاه ابر بست
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه
تو گفتی همی بر نتابد سپاه
همه دشت مغز و سر و پای بود
همانا مگر بر زمین جای بود
همی نعل اسبان سر کشته خست
همه دشت بی تن سر و پای و دست
دو لشکر بر این کار خستو شدند
که گر یک زمان نیز لشکر چنین
بماند بر این دشت با درد و کین
نماند یکی ز این سواران به جای
همانا سپهر اندر آید ز پای
ز بس چاک چاک تبرزین و خود
روانها همی داد تن را درود
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید
جهان بر دل خویشتن تنگ دید
جهاندار و بر هر کسی پادشا
چو آهن به کوره درون تافته
نخواهم که پیروز باشم به جنگ
نه بر دادگر بر کنم جای تنگ
بگفت این و بر خاک مالید روی
جهان پر شد از ناله زار اوی
همی خاک بر داشت از رزمگاه
بریدی به خنجر سرش را ز تن
جز از خاک و ریگش نبودی کفن
چنین تا سپهر و زمین تار شد
بپوشید تا کس نیاید به جنگ
سپه باز چیدند شاهان ز دشت
چو روی زمین ز آسمان تیره گشت
سپه بود با جوشن و درع و خود
جهان آفرین را دگر بود رای
به هر کار با رای او نیست پای
شب تیره چون روی زنگی سیاه
کس آمد ز گستهم نوذر به شاه
که شاه جهان جاودان زنده باد
که ما بازگشتیم پیروز و شاد
رسیدیم ناگه به هنگام خواب
از ایشان سواری طلایه نبود
کسی را ز اندیشه مایه نبود
چو بیدار گشتند ز ایشان سران
چو شب روز شد جز قراخان نماند
ز مردان ایشان فراوان نماند
همه دشت ز ایشان سرون و سر است
زمین بستر و خاکشان چادر است
به مژده ز رستم هم اندر زمان
که ما در بیابان خبر یافتیم
چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز
تهمتن کمان را به زه برنهاد
چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد
نخستین که از کلک بگشاد شست
به توران زمین شد کنون کینه خواه
همانا که آگاهی آمد به شاه
به شادی به لشکر بر آمد خروش
سپهدار ترکان همی داشت گوش
هر آن کس که بودند خسروپرست
به شادی و رامش گشادند دست
که از لشکر ما قراخان برست
سپاهی به توران نهادند روی
کز ایشان شود ناپدید آب جوی
که پیکار سخت اندر آمد به کار
کنونش گمان آن که ما نشنویم
چو آتش بر ایشان شبیخون کنیم
ز خون روی کشور چو جیحون کنیم
چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر
نبیند مگر بام و دیوار و شهر
سراسر همه لشکر این دید رای
بنه هرچه بودش هم آنجا بماند
چو آتش از آن دشت لشکر براند
که گرد سپاه از هوا برگذشت
همه دشت خرگاه و خیمه است و بس
از ایشان به خیمه درون نیست کس
چرا رفت بیگاه زان دشت کین
ز گستهم و رستم خبر یافتست
که برگشت ز این کینه افراسیاب
همانا به جنگ تو دارد شتاب
سپه را بیارای و بیدار باش
بدان راه بی راه بایسته بود
همی رفت چون پیش رستم رسید
گو شیردل را میان بسته دید
سپه گرزها بر نهاده به دوش
به رستم بگفت آنچه پیغام بود
وز این روی کیخسرو کینه جوی
نشسته به آرام بی گفت و گوی
سراپرده و خیمه و تاج و گاه
از ایرانیان کشتگان را بجست
کفن کرد وز خون و گلشان بشست
به رسم مهان کشته را دخمه کرد
چو برداشت زان خاک و خون نبرد
بنه بر نهاد و سپه بر نشاند
دمان از پس شاه ترکان براند
چو نزدیک شهر آمد افراسیاب
بر آن بد که رستم شود سیرخواب
کنون من شبیخون کنم بر سرش
به تاریکی اندر طلایه بدید
به شهر اندر آواز ایشان شنید
فروماند ز آن کار رستم شگفت
همی راند و اندیشه اندر گرفت
به شیرین روان اندر آویخته
به پیش اندرون رستم تیزچنگ
کسی را که نزدیک بد پیش خواند
وز ایشان فراوان سخنها براند
بپرسید کاین را چه بینید روی
چنین گفت با نامور چاره جوی
که در گنگ دژ آن همه گنج شاه
چه بایست اکنون همه رنج راه
زن و کودک و گنج و چندان سپاه
بزرگی و فرمان و تخت و کلاه
نبیند کسی آن بلندی به خواب
خورش هست و ایوان و گنج و سپاه
ترا رنج بدخواه را تاج و گاه
همان بوم کو را بهشت است نام
همه جای شادی و آرام و کام
به بالا و پهنای پرتاب تیر
همی موبد آورد از هند و روم
همانا کزان باره فرسنگ بیست
ببینند آسان که بر دشت کیست
ترا ز این جهان بهره جنگست و بس
به فرجام گیتی نماند به کس
خوش آمدش و ایمن شد از روزگار
بیامد به دلشاد به بهشت گنگ
همی گشت بر گرد آن شارستان
به دستی ندید اندر او خارستان
به ایوان فرود آمد و بار داد
سپه را درم داد و دینار داد
پیاده بر آن باره بر دیده بان
نگهبان به روز و به شب پاسبان
رد و موبدش بود بر دست راست
نویسنده نامه را پیش خواست
بپروردم آن را که بایست کشت
کنون شد از او روزگارم درشت
چو فغفور چین گر بیاید رواست
که بر مهر او بر روانم گواست
کز این سو خرامد همی کینه خواه
به چین اندر آمد به هنگام خواب
وز آن سو به گنگ اندر افراسیاب
نه آرام بودش نه خورد و نه خواب
به دیوار عراده بر پای کرد
به برج اندرون رزم را جای کرد
سپاهی به دیوار دژ برنشاند
بر آن باره عراده و منجنیق
همه برجها پر ز خفتان و ترگ
ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد
که هر کس که رفتی بر دژ فراز
سپه را درم داد و آباد کرد
به هر کار با هر کسی داد کرد
همان خود و شمشیر و برگستوان
به ویژه کسی کو کند کارزار
چو آسوده شد ز این به شادی نشست
پری چهره هر روز صد چنگ زن
سرود از لب ترک و می خواستی
همی داد هر روز گنجی به باد
بر امروز و فردا نیامدش یاد