بخش ۱ - اندر ستایش سلطان محمود
ز یزدان بر آن شاه باد آفرین که نازد بدو تاج و تخت و نگین که گنجش ز بخشش بنالد همی بزرگی ز نامش ببالد همی ز دریا به دریا سپاه وی است جهان زیر فر کلاه وی است خداوند نام و خداوند گنج
۴۷ شعر از ابوالقاسم فردوسی
ز یزدان بر آن شاه باد آفرین که نازد بدو تاج و تخت و نگین که گنجش ز بخشش بنالد همی بزرگی ز نامش ببالد همی ز دریا به دریا سپاه وی است جهان زیر فر کلاه وی است خداوند نام و خداوند گنج
بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر نبشتند نامه به کاووس شاه چنانچون سزا بود زان رزمگاه سر نامه کرد از نخست آفرین ستایش سزای جهان آفرین دگر گفت شاه جهانبان من پدروار
وز آن سوی گنگ اندر افراسیاب به رخشنده روز و به هنگام خواب همی گفت با هرکه بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان که اکنون که دشمن به بالین رسید به گنگ اندرون چون توان آرمید همه برگشادند
دو هفته بر این گونه شادان بزیست که داند که فردا دل افروز کیست سیم هفته کیخسرو آمد به گنگ شنید آن غو نای و آوای چنگ بخندید و برگشت گرد حصار بماند اندر آن گردش روزگار چنین گفت کان کو
دگر روز چون خور برآمد ز راغ نهاد از بر چرخ زرین چراغ خروشی برآمد بلند از حصار پر اندیشه شد زان سخن شهریار همانگه در دژ گشادند باز برهنه شد از روی پوشیده راز بیامد ز دژ جهن با ده سو