شب و روز یک هفته بر پای بود
تن آنجا و جانش دگر جای بود
سر هفته را گشت خسرو نوان
به جای پرستش نماندش توان
به هشتم ز جای پرستش برفت
بر تخت شاهی خرامید تفت
همه پهلوانان ایران سپاه
شگفتی فرومانده از کار شاه
از آن نامداران روز نبرد
همی هر کسی دیگر اندیشه کرد
چو بر تخت شد نامور شهریار
بیامد به درگاه سالار بار
بفرمود تا پرده برداشتند
سپه را ز درگاه بگذاشتند
برفتند با دست کرده به کش
بزرگان پیل افکن شیر فش
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو گرگین و بیژن چو رهام شیر
از آن پس همه برگشادند راز
جهاندار و بر مهتران مهترا
چو تو شاه ننشست بر تخت عاج
فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج
نترسی ز رنج و ننازی به گنج
به گیتی ز گنجت فزونست رنج
همه پهلوانان ترا بنده ایم
سراسر به دیدار تو زنده ایم
همه دشمنان را سپردی به خاک
نماندت به گیتی ز کس بیم و باک
به هر کشوری لشکر و گنج توست
به جایی که پی برنهی رنج توست
چرا تیره شد اندر این روزگار
ترا ز این جهان روز برخوردنست
نه هنگام تیمار و پژمردنست
گر از ما به چیزی بیازرد شاه
از آزار او نیست ما را گناه
بگوید به ما تا دلش خوش کنیم
پر از خون دل و رخ پر آتش کنیم
همه تاجداران که بودند شاه
بدین داشتند ارج گنج و سپاه
که گر سر ستانند و گر سر دهند
چو ترگ دلیران به سر برنهند
نهانی که دارد بگوید به ما
بدیشان چنین گفت پس شهریار
که با کس ندارید کس کارزار
به گیتی ز دشمن مرا نیست رنج
به داد و به دین گیتی آراستم
به گیتی پی خاک تیره نماند
می سرخ و سیمینه جام آورید
به جای چرنگ کمان نای و چنگ
بسازید با باده و بوی و رنگ
به یک هفته من پیش یزدان به پای
ببودم به اندیشه و پاک رای
بر این کام و شادی ستایش کنید
که او داد بر نیک و بد دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه
از آن پس به من شادمانی کنید
ز بدها روان بی گمانی کنید
همی بدرود پیر و برنا به هم
از او داد بینیم و زو هم ستم
برون آمدند از غمان جان تباه
به سالار بار آن زمان گفت شاه
تو باشی به مینو مرا رهنمای
مگر بگذرم ز این سپنجی سرای
بخش ۲۹ - ابوالقاسم فردوسی | ناهید