غزل شمارهٔ ۸۹
فیض کاشانینه زلفست آن که دلها را کمندست
هزاران دل بهر موییش بند است
نه اندامست و قد سرویست آزاد
نه گفتار است و لب قندست قندست
نه چشمست آنکه بیماریست یا مست
نه ابرو آن کمانی یا کمند است
نه حالست آنکه بینی بر عذارش
برای چشم بر آتش سپند است
نه مجنونست آنکو دل باو داد
که هر کو شد اسیرش هوشمند است
نه بیماری بود بیماری عشق
شفای سینه هر دردمندست
ز زلفش تار مویی فیض را بس
از آنشب عمر جاویدان بلند است
