آدم فریب ابلیس نخورد
ابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شد از حق نیافت منزلت و جاه و اجتبا پیچید همچو مار و شد اندر دهان مار مارش کشید تا به جنان از ره خفا آمد به پیش آدم و گفت از ره فریب ای آنکه سجده کرد تو را ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
ابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شد از حق نیافت منزلت و جاه و اجتبا پیچید همچو مار و شد اندر دهان مار مارش کشید تا به جنان از ره خفا آمد به پیش آدم و گفت از ره فریب ای آنکه سجده کرد تو را ...
آنگه به معجبان ملایک خطاب کرد کاینک خبر کنید ز اسماء من مرا گفتند کار تست منزه ز علم کس ما را چه اسم و چه خبر از اسم هؤلا عالم تویی و هر که توأش علم میدهی ما جاهلیم گر ندهی معرفت ...
در گوش شیعه چون ز ثناشان صدا رسید برداشتند نغمه بر آثار آن صدا پیچید بانگ غلغل تسبیح خاصگان در بارگاه قدس به اصناف نغمه ها تسبیح حمد زمره انوار شد بلند افتاد در ملایکه آن غلغل و ن...
امر آمد از جناب الهی که اهبطوا نازل شوید سوی زمین هر چهار تا شد دیو حیه و آدم و حوا به جان و تن این دو عدوی آن دو و آن نیز مثل ذا اولاد این دو دشمن اولاد آن دو نیز اولاد آن دو نیز ...
آدم چو دید صورت زیبای دلفریب در خویش یافت جانب او میل و اشتها گفتا که کیستی تو چنین بهر چیستی گفتا که آفریده حقم کما تری گفت ای خدای این چه جمال است و این چه حسن در روی او چو مین...
آدم قبول کرد و دگر توبه تازه کرد از روی عجز و گفت که اغفر ذنوبنا پس نام مصطفا به زبان راند و مرتضی آنگاه نام فاطمه آن زبدة النسا نام حسن بگفت و حسین و شمردشان تا چارده تمام شد از آ...
حوا چو دید ایمنی راه و رفع منع باور شدش بخورد از آن و ندید اذا آمد به نزد آدم و گفت ای صفی حق گردید آن درخت مرا و تو را روا از بهر امتحان به سوی آن شجر رویم تا زین قضیه رفع شود پرد...
از چارده ولی مسمی به هفت اسم سبع المثانیی که ز قرآن نشد جدا از مخزن حقایق ارواح رو نمود انوارشان یکی نه و نی هم ز هم جدا یک نور بود گشته در اشباح چارده بگرفته جا به عرش برین بیشتر ...
چون نوبت وجود به ابدان ما رسید این کار ز آفرینش آدم شد ابتدا پروردگار سوی ملایک خطاب کرد خواهم یکی خلیفه کنم در زمین به پا گفتند ای علیم حکیم بزرگوار تسبیح میکنیم تو را صبح و شام ...
آدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماند کاشباح نور و علم چه قوم است ای خدا آمد ندا که نور حبیب خدای تست با نور اوصیای وی و شاه اوصیا آنان که بودشان سبب آفرینش است آنان که مقصدند ز خلق و ز...
آدم چو دید مکرمت و سجده و بهشت گفتا در آسمان و زمین کیست مثل ما آمد ندا که سر به سوی عرش کن ببین آمد چو دید در نظرش نور مصطفا با نور اهل بیت ز اشباح منعکس اشباح کرده بود به صلبش ز ...
ای حسن تو جلوه گر ز اسما و صفات روی تو نهان در تتق این جلوات اندیشه کجا بکبریای تو رسد هیهات ازین خیال فاسد هیهات
ای فیض بسی موعظه گفتی به عبث در گوش نکردی در و سفتی به عبث نوری بدل کسی نمی بینم من بس خانه تاریک که رفتی به عبث
جان را در اشک شست و شو باید کرد دل را از غیر رفت و رو باید کرد چون پاک شود وجودش از آلایش آنگه آن را نثار او باید کرد
با وصل تو دست در کمر نتوان کرد با درد فراق هم بسر نتوان کرد چون چاره کار غیر بی تابی نیست جز ناله و آه بی اثر نتوان کرد
ای خسته ترا آن سر کو میسازد زان لب دشنام روبرو میسازد لب میدهدت شفا ز بیماری چشم درد او را دوای او می سازد
این گلشن دهر عاقبت گلخن شد هر دوست که بود جز خدا دشمن شد جز مهر خدای هرچه در دل کشتم حاصل اندوه و دانه صد خرمن شد
ایمان درست عشق کیشان دارند هرچند که ظاهری پریشان دارند مفتاح حقایقی که میجویی فیض زیشان غافل مشو که ایشان دارند
شادم که غمت همره جان خواهد بود عشقت با دل در آن جهان خواهد بود هجران تو با کالبدم خواهد ماند وصل تو حیات جاودان خواهد بود
دیدم دیدم که هر چه دیدم حق بود دیدم دیدم که دید دیدم حق بود دیدم دیدم که می شنیدم از حق دیدم دیدم که آن شنیدم حق بود
یا رب تو مرا به خواهش من مگذار جان را به هوای طاعت تن مگذار جان صاف کش میکده تقدیس است معتاد صفا به دردی من مگذار
در گوشه انزوا خزیدن خوش تر پیوند ز غیر حق بریدن خوشتر ای فیض مکن علاج گوشت زنهار کافسانه دهر ناشنیدن خوشتر
در عهد صبی کرد جهالت پستت ایام شباب کرد غفلت مستت چون پیر شدی رفت نشاط از دستت کی صید کند مرغ سعادت شستت
زین دار فنا پای کشیدن خوشتر پیوند ز این و آن بریدن خوشتر دل کردن از اندیشه دنیا خالی در عاقبت کار رسیدن خوشتر